بخاری

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق...

بخاری

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق...

اینجا  رو ببینید، احتمالا بخواهید که شرکت کنید تو این کار خوب.

  • ...:: بخاری ::...

- اسم بغل دستی ات چیه؟
- سجاد احمدی، آقا.
- از کجا فهمید چی تو کیفت داری؟ اصن واس چی در کیفتو باز کرد؟ از وسیله هاش برداشته بودی؟
-  نه آقا ما دزد نیستیم آقا...اصن احمدی کیف منو باز نکرد. در کیفم خودش باز بود.
- ینی چی باز بود؟
- زیپ کیفمون خراب شده آقا.
- خیلی خب. صورتت چرا کبوده؟
- آقا اجازه، آقاجونمون حواسش نبود ما رو زد آقا. تقصیر خودمون بود آقا.
- واس چی زد حالا.
- آقا به خدا آقاجونمون هیچ وقت ما رو نمی زنه آقا. اصن از وقتی بابامون مرده آقاجونمون مث بابامونه آقا. ولی دیشب آقا... حواسش نبود ما رو زد آقا.
- حواسش به چی نبود؟
- به این که ما یتیمیم آقا.
- ...
 آقا جونت می دونه تو این همه پاکت سیگار داری؟
- هشت تاست آقا.
- خیلی خب. هشت تا. می دونه این همه سیگار داری؟
- بله آقا. دیشب خودش فهمید. واس همین حواسش پرت شد ما رو زد آقا.
- آها. پس فهمیده تو یه الف بچه چی با خودت میاری مدرسه، خواسته ادبت کنه.
- نه آقا... تو رو خدا بهش نگین ما اینا رو آوردیم مدرسه آقا...
- بچه جان! من مدیر این مدرسه ام ـ گریه نکن ـ من، مدیر این مدرسه ام. دانش آموز کلاس دوم ابتدایی مدرسه من تو کیفش هشت تا پاکت سیگار آورده مدرسه. اون وقت من به بزرگترش نگم؟ ـ گریه نکن ببینم ـ تو می دونی سیگار چقد ضرر داره؟ می دونی آدم اگه سیگاری بشه چه بلایی سرش میاد؟ با توام...
- آقا بخدا ما می دونیم سیگار بده آقا... هفته قبل آقا معلم گفت هر کی سیگار بکشه نفس کشیدن براش سخت میشه، مریض میشه سرفه می کنه آقا. آقا ما همش می بینیم آقاجونمون سرفه می کنه نفسش بند میاد. آقا بخدا ما فقط می خواستیم یه کاری کنیم آقاجونمون دیگه سیگار نکشه آقا. آقا تو رو خدا بش نگین ما سیگاراشو آوردیم مدرسه آقا.... آقا بخدا ما دزد نیستیم آقا فقط سیگاراشو برداشتیم که نشه آقاجونمون سیگار بکشه اون وقت ما دوباره یتیم شیم آقا. آقا تو رو خدا آقا....

 

 

* همین مطلب در کانال تلگرام بخاری

  • ...:: بخاری ::...

 

 صبا خورشیدو می بینم اما غروبا، نه. اصلش چن وختی هس سحرخیز شدم که خورشید از دستم نره. یادش بخیر... یادش بخیر... قدیم ترا گاهی صب که از شیفت شبم برمی گشتم سر راه که میخواستم نون بگیرم طلوعم می دیدم. بهروز - پسر کوچیکم - اونموقع هنوز بچه بود. الان واس خودش مردی شده. پسر خوبیه. سر به راهه اهل خدا پیغمبره. الانه صب به صب میاد پرده رو کنار می زنه، جامو عوض می کنه دست و رومو می شوره. واسم صبونه حاضر می کنه. لقمه لقمه میذاره دهنم. عین مادر خدا بیامرزش مهربونه. تا همین چن وخ پیشا  که جون به تنم بود غروبا رم می دیدم. بهروز عصری می اومد می ذاشتم رو ویلچر می بردم بیرون تو ساحل. بام حرف می زد. شوخی می کرد. واسم جک تعریف می کرد. آخرشم تا غروب با ویلچر تک چرخ می زدیم! بعدش، غروب که می شد یهو ساکت می شد. می شد عین الان  من؛ ساکت ساکت. دوتایی می نشستیم غروبو نگا می کردیم.
الانه دیگه قوت تکون خوردن ندارم. تا یکم دست و پامو تکون می دم از نفس می افتم. همش بی حسم. دست و پام به فرمونم نیستن. خودم می دونم دکتر جوابم کرده. اصن همون شد که اومدیم اینجا. تا قبل این که از تک و تا بیفتم نمی دونستم چمه. هیچ وخ بم نگفت چمه. تموم این چن وختی که دمبال دوا دکترم بود و واسم قرص و آمپول میاورد، بم می گفت مال قند و فشار خونه. من تا قبل رو تخت افتادن نمی دونستم "ام اس" اصن چی هس. اما بهروز از همون اولش می دونست. ی روزم اسباب و اساسو جم کرد اومدیم اینجا. گفت دیگه حوصله شهرو نداره. اما اصلش واس من بود. نمی خاس تو شهر باشم و عذاب بکشم. از روز اول تا الانشم کم نذاشته واسم. هوامو داره. اما من جون ندارم که جبران کنم. تنم قوت تکون خوردن نداره. کارم شده شنیدن صدای بهروز و دیدن دریا از همین پنجره روبرویی. صب به صب بیدار میشم دریا رو می بینم. صب به صب بهروز میاد پرده رو کنار می زنه. منم دعاش می کنم.

 

* همین مطلب در کانال تلگرام بخاری

  • ...:: بخاری ::...

(از جان و دل ممنون همیشگی معصومه بانوی قم هستم و غم شوق آمیز عمیقی توی دلم هست بخاطر لطفی که دارد و بهانه ای که هر سال با میلادش به ما هدیه می دهد... و آنکه تو را مأنوس دلش نداند چه نمکی را از زندگی اش گرفته بانو ...)

 

 

همیشه وقتی به آنجای قرآن می رسم که می فرماید شما بی عقل ها که تا خبر دختردار شدن تان به گوش تان می رسید صورت تان از خشم و غضب، سیاه می شد (نحل/58) فکر می کنم خدا خیلی عصبانی شده. همینقدر عصبانی که بردارد عین این قضیه را توی کتابش بیاورد، عین قضیه را به طعنه و کنایه به روی همه وجود جاهلیّت بیاورد. مستقیم؛ که انگار بگوید «هااا..... من که یادم نرفته شما چه جور موجوداتی بودید...». که انگار فرموده باشد «بیخود کردی فکر کردی شرم دارد دختردار شدن. غلط کردی که خجالت کشیدی و عصبانی شدی.» تازه گاهی کارهایی کرده عجیب و غریب. محمد بن عبدالله، عزیزکرده اش را دختری داده و گفته «کوثر». دخترش را گذاشته شیرینی دل محمّدش که «جگرگوشه». اصلاً هرکار کرده که دختر بشود عزیز. بشود بالانشین. بشود رحمت. که «از سفر که بر می گردید، اوّل دختر را ببوسید» که «اوّل هدیه دختر را بدهید بعد پسر را.» یا که «به دختر بیشتر از پسر هدیه بدهید».

ببین، حسّاس است روی دخترها، بفهم. مهمّی. مهم تری. خواستنی تری تو. بیشتر محبّت دارد. تعارف که نداریم، فرموده «بر دختران مهربان‏تر است تا پسران.» تو این را می فهمی یعنی چه؟

حالا بگذار هرکه هرچه می خواهد بگوید. گیرم گُل گُلی و رنگی رنگی را کسی نفهمد. گیرم کسی چادر نماز سفید گل دار نفهمد. سبز و فیروزه ای و سفید و سرخ را کسی نفهمد. گیرم اصلاً بگوید خدا خواسته مثلاً گولمان بزند! تو بگو اصلاً گول زدن. کدام دلی از گول خوردن مهربانانه خوشش نمی آید! دختر یا پسر. کدام بی مزه ای از اینکه دل خدا با دلش مهربان تر باشد ذوق نمی کند؟ کدام دلی است که نمی خواهد آن که دوستش دارد بخاطر دلش هم که شده روبروی جاهل جماعت غیرت کند و تا قیام قیامت پیش روی همه عالم، طعنه اش را با غیض توی صورتش بپاشد؟ این ها که دل دختر و پسر ندارد. هرکدامش را هرکه داشت، عاقل اگر بود، دلش قنج می رفت. حالا همه اش مال تو آمده. فقط.

گول زدن نیست جانم. بازی نیست. شیره مالیدن نیست. اینها فقط گزاره های غبطه آوری است برای آنها که مثل تو نیستند! حالا به نظرت، شکر کنیم لبخند بزنیم که خدا ذوق کند؟! :)

 

 

* تصویر گرچه ازخودم نیست. اما هدیه باشد برای میز مجازی تان. خود عکس، به تصویر اصلی هدایت می کند.

* همین مطلب در کانال تلگرام بخاری

 

  • ...:: بخاری ::...

 

هر سال همین موقع این عکس را می گذارم روبروی خودم و مثلا نگاهش می کنم. اصلا نگاه کردن که لازم نیست. نه؟ همه اش را از حفظم. می دانم اولین نفر از چپ، آلن است با موهای روشن کوتاه، دومی جاستین است با موهای روشن بلند، و یک لب پر از خنده. سومی کریس است با لباس صورتی و لبخند گشاد. آخری هم منم. سرم سمت موج بلند روبرویمان بود.
 این عکس برایم خیلی حرف ها دارد. سند رفاقت ماست. می بینید؟ هر سه تای تان خواستید نشانم بدهید خیلی رفیقیم. هر چهار تای مان عینک دودی داریم. هیچ فرقی بین چشم های مان نیست.
راستش بعد این همه سال، جمع تان کردم اینجا دور هم باشیم. یک بار دیگر همه با هم برای عکس مان"سه، دو، یک" بگوییم و بخاطر اینکه ثابت کنیم رفیقیم، مثل هم بشویم. خواستم خاطره روزی که به افتخار اولین سالگرد کورشدن من چهارنفرمان عینک دودی زدیم، زنده بشود. همین.

 

 

* همین مطلب در کانال تلگرام بخاری

  • ...:: بخاری ::...