بخاری

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق...

بخاری

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق...

مشکل از آنجا شروع می شود که نمی فهمیم «شعار سال» چیست و نمی دانیم به چه کار می آید. همین است که  هر سال، ما مردم می اندازیم گردن دولت، و دولت می اندازد گردن دولت قبل!! و راستش حتی همین «فهم شعار سال» را هم دولت می اندازد گردن صدا و سیما، و صدا و سیما می اندازد گردنِ ـ و یا کنارِ ـ  آرم شبکه هایش. تازه این روند که بخش خوب ماجراست. چون تعطیلات نوروزی که تمام می شود دولت، هم فهم شعار و هم خود شعار را «بخشنامه» می کند به گردن استانداری، استانداری آویزانش می کند گردن شهرداری (و الخ) و شهرداری می اندازد گردن شهر؛ با بنر.
نتیجه؟
صبح تا شب از در و دیوار شهر و تلویزیون و مدرسه و  مسجد و دیر و کنشت مان اقتصاد مقاومتی می ریزد؛ و صبح تا شب هم بیکار داریم و اسراف داریم و تجمل داریم؛ و البته ماه تا ماه هم ذلّت وابستگی به اقتصاد بیگانه و نفت داریم؛ و سال تا سال هم نسل نیم سوز داریم. و آخ از رشته کلافی که آخرش به «خودمان» بسته شده باشد... که اگر «اقتصاد مقاومتی؛ تولید و اشتغال» را می فهمیدیم، اولین و بدیهی ترین مسئله ای که به ذهن هرکدام مان خطور می کرد این می بود که «من چه نقشی ـ ولو کم، کوچک، در حد یک نفر از جامعه ـ می توانم داشته باشم...»
جان عزیزان مان، من و تو و ما، بیایید بیخیال «گردن» بقیه بشویم و «یقه» خودمان را بچسبیم. آن وقت حواسمان بیشتر جمع لامپ بلااستفاده اتاق مان هست. کمتر گیر برند و مارک و لیبل می شویم. بیشتر به مسواک زدن و وضوگرفتن مان دقت می کنیم. کمتر بخاطر چشم و همچشمی خرید می کنیم.
و مملکت مان، مملکت خودمان، مملکت خود خود خودمان... بیشتر به فکرش هستیم...

 

  • ...:: بخاری ::...

سیاست وادی جالبی است. بعضی سرشان درد می کند برایش. یا بعضی اصلاً توی باغ نیستند و ـ بهتر بگویم ـ اساساً فکر می کنند بهتر است اعلام کنند «من اصلاً اهل سیاست نیستم» تا اینکه بگویند هستم و بعد مجبور شوند خودشان را درگیرش کنند و دنبال اطّلاعات موثّق و تحلیل های دقیق باشند. البته موجودات عجیب دیگری هم هستند که برای آنکه ثابت کنند «من بی طرفم» می گویند «من سیاسی نیستم»!! (و من شخصاً عاشق این دسته ام.)

به هر حال، عضو هرکدام از این دسته ها باشید، با هر شکل و شمایل و کیش و مسلکی هم که باشید، اگر در ایران زندگی کنید قطعاً وقوع دهه فجر را در بهمن ماه، مطّلعید! همه دهه فجرهایتان هم احتمالاً خاطرات مشخّص و مشترکی هستند.

راستش من پیشنهادی برایتان دارم. هر مدلی هستید، خیلی یهویی و بی مقدّمه کج کنید سمت آدرس «تهران، میدان فردوسی، موزه عبرت ایران.» لازم هم نیست خیلی به صحبت های راوی گوش کنید یا به مجسّمه ها گیر بدهید. فقط لطفاً بیخیال دوربین گوشی‌تان و حرف زدن با رفقایتان بشوید. بروید «ببینید». بدون آنکه انقلابی باشید یا نباشید، بدون آنکه موافق باشید یا نباشید، فقط بروید واقعاً «نگاه کنید» دوستان. به طرز کار دستگاه ها، به آنجای فیلم که مرحوم مرضیه دباغ می‌گوید «آب طالبی برایتان آورده اند.» به آن قسمت از فیلم آرش که می‌گوید «از خواهرا بازجویی می کردم.» به چشم ها نگاه کنید. کلّی چشم روی دیوار هست. بروید یک سلول خالی از مجسّمه پیدا کنید و از دایره پنج سانتی متری رویش داخل را دید بزنید. بروید وسط حمام باستید و به صدایش گوش کنید.

قول می دهم؛ اگر این بهمن، از همان دبستان تا دبیرستان و تا همین الان، خاص‌ترین و عجیب‌ترین بهمن عمرتان نشد، بیا فحش پرت کن توی صورت من.

 

  • ...:: بخاری ::...

می‌شود شب ولادت حضرتش از خوبی و مهربانی و دوستی و امانت و صداقت و صبر و مدیریت و اقتدار و مقام بی نظیر و بی بدیلش حرف زد. امّا نامش و میلادش، هر دو همیشه مرا به شب‌های خوابگاه برده است. این شب‌ها از والایی مقامش نمی‌گویم. از شب‌های خوابگاهم حرف می‌زنم.

از «گونا»ی عزیزم که می‌گفت «آنقدر در نمازخانه نگاه‌های سنگین را تحمّل کردم که دیگر پایم را در نمازخانه نگذاشتم هیچ، در اعتقاداتم هم شک کردم» و من شرمنده نگاه آبی خوش‌رنگش شده بودم و سر پایین انداخته بودم.

از «شایسته» عزیزم که تنها نماز می‌خواند و می‌گفت «از بس فلان دانشجوی الهیاتی به مدل نمازخواندن و خلیفه ای که قبول دارم توهین کرده» و من شرمنده لبخند نمناکش شدم و در آغوش خودش برای خشک مغزی‌مان اشک ریخته بودم.

از «فاطمه» عزیزم که می‌گفت «هم اتاقی ام ظرف غذایم را نجس می‌دانست» و من بعد رفتنش تنهایی روی سجاده برای جهالت‌مان زار زده بودم.

گونای عزیز، شایسته خوبم، فاطمه مهربانم، میلاد پیامبر مهربانی‌ها مخصوص و ویژه مبارک تان باشد. حقیقتاً دوست تان دارم رفقا. از دیدن‌تان ذوق‌زده می‌شوم. مثل هر سال، علی الخصوص همین هفته وحدت و میلاد حضرت مهربانی، حسابی یادتان هستم و دعاگوی سلامتی و شادی و آرامش خود و خانواده‌تان. همه آنها که روزی دل چرکین‌تان کردند را می‌سپارم به همان پیامبری که میلادش مایه شادی امّت است. امّا شرمنده شمایم؛ از جهالت و خشک‌مغزی جماعتی که پیامبری پیامبرمان را نمی‌فهمند. می‌سپارم شان به همان پیامبری که خدایش در سوره توبه فرمود «رنج‌های شما بر او سخت است...»

عیدتان مبارک رفقای دوست داشتنی خوش لهجه ام. عید شماها ـ ویژه و مخصوص ـ مبارک باشد...

 

 

  • ...:: بخاری ::...

بخاری به کمپین «نه به شیطان» پیوست.

آیا شما نمی پیوندید؟؟؟؟ (واقعا؟ چرا که)

نه به شیطان

 

 

  • ...:: بخاری ::...

 

امشب تمام دفتر خاطراتم را مرور کردم. همان طور که از خاطراتم هم پیداست، بیش از صد روز است که دارم به خودکشی فردا فکر می کنم. در حال حاضر، توی اتاقم تنها هستم و آخرین یادداشت زندگی ام را می نویسم. تصویر ضمیمه این یادداشت هم آخرین عکاسی زندگی من است. در واقع این عکس، تمام خاطرات سه ماه آخرم محسوب می شود. تمام این مدت هر روز از همین جا رد می شدم. هر روز اولین نفس عمیقم را همین جا می کشیدم. تمام روز هم همین صحنه را جلوی چشمم داشتم. فکر این که بالاخره یک روز خودم را بالای یکی از این دوتا ساختمان بلند برسانم و راحت و آسوده بپرم پایین، تمام این روزها با من بود. راستش من از خودکشی وحشیانه می ترسم. از خون وحشت دارم و جرات رگ زدن ندارم. به خوردن قرص هم نمی توانم اعتماد کنم. چون اگر یک درصد احتمال نمردن وجود داشته باشد، قسم می خورم که زندگی بعدی ام افتضاح تر از زندگی حال حاضرم خواهد بود. دلم می خواهد حالا که تا این حد خسته ام، کاری کنم که مطمئن باشم بعد از آن به خواب ابدی و آسودگی جاودان دست پیدا می کنم. سرآخر این ساختمان ها را انتخاب کردم که فکر می کنم بهترین انتخاب باشد. به نظرم این ساختمان ها به اندازه مردن، بلند هست.

تمام این روزها را دقیقا همینجا زیر همین دو تا ساختمان بلند، دقیقه ای می ایستادم و از آن پایین، سرم را تا جایی که می توانستم بالا می بردم تا ساختمان های بلند را ببینم و برنامه ام را مرور کنم. فردا دقیقا می شود سه ماه، و من فردا به خودم قول داده ام که عملی اش کنم. بله. این آخرین نوشته از دفترچه خاطرات من خواهد بود و من فردا از این زندگی نکبت خلاص می شوم. فردا دوربین ها تصویر مردی را نشان می دهند که می خواهد از بالای یک ساختمان «مهم» خودش را با لبخند و چشمان بسته پایین  بیاندازد. خبرگزاری ها مرا تیتر می کنند. آتش نشانی و پلیس خبر می کنند. برایم مشاور می فرستند و سعی می کنند متقاعدم کنند که منصرف شوم. قول می دهند که خواسته هایم را برآورده کنند. من اما تصمیم گرفته ام همین لبخند که الان روی صورتم نشسته را تا فردا روی لبم نگه دارم، به حرف های همه شان گوش بدهم و یک کلمه حرف نزنم. کاری کنم همه شان فکر کنند که راضی شده ام، و بعد، بپرم.
امشب شب آرامی است. و فردا روز لبخند من است.

ساعت: دو و چهل و سه دقیقه شب
یازدهم سپتامبر دو هزار و یک ـ نیویورک.

  • ...:: بخاری ::...