بخاری

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق...

بخاری

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق...


بنده خدایی دوست ماست؛
و خیلی وقت است پیش ما هست... اما نمی داند که چرا «بخاری».
نمی داند که من بیشتر از دو ساعت فکر کرده ام که آدم باید برای اطرافیانش در این وانفسای دنیا چه «وسیله» ای باشد که بتوان بهش گفت «رفیق». نمی داند من دو ساعت خانه مان را فیزیکی و ذهنی متر کرده ام که بفهمم طرز کار هرکدام از وسایل دم دست آدم چیست؟ کدامش شبیه «همدم» است؟
چیزی که «دم» داشته باشد برای دل یک آدم که ثمره ی «آه» و «دم» است. نمی دانست گشتم و «بخاری» را پیدا کردم که دم بگیرد برای دل رفیقی که وا زده؛ که گرمش کنم؛ که وقتی همه ی دنیا قندیل بسته بیاید کنارم دستش را به هم بمالد نزدیکم نگهش دارد و بعد بفهمد زیر پوستش، حسّ کم رنگی از «زنده بودن» هست. بنده خدا دوست وبلاگی مان نمی دانست این ها که گفتم فقط کار «بخاری» می تواند باشد. این زندگی زیر پوست، کار چیزی جز بخاری نیست.
حالا یکی بیاید فرق بخاری را با همه عالم توضیح بدهد.
حالا یکی بیاید توضیح بدهد که بخاری مال وقتی است ـ که مثل دنیای حالا ـ روی برگ های سبز تیره ی یخ زده، شبنم نشسته.
خب شما دلت را با چی گرم می کنی؟

بخاری همین است دیگر...