بخاری

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق...

بخاری

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق...

۳ مطلب با موضوع «نور» ثبت شده است

«و روی زمین، با تکبر راه مرو! تو نمی‌توانی زمین را بشکافی، و طول قامتت هرگز به کوه‌ها نمی‌رسد!»

 

+ فناوری، پزشکی،نجوم، فیزیک، به همه چیز می‌توانستیم افسار بزنیم و متکبرانه پایمان را رویش بگذاریم و به پایین نگاه کنیم. اما زمین... این زمینی که همیشه پایمان رویش هست...
کی فکرش را می کند که تکان کوچکی بخورد و مثل بید بلرزیم؛ از ترس! از این که «بمیریم»!
ها؟!
اصلا درستش این است که زلزله را نه کسی بتواند پیش بینی کند و نه کسی جلویش را بگیرد.
درستش این است که دقیقا وقتی فکر می‌کنی هیچ اتفاقی قرار نیست بیفتد، از امن‌ترین جایی که فکر می‌کنی، در زمان و حالتی که فکرش را هم نمی‌توانی کنی، بیشترین خطر ممکن تهدیدت کند و وحشتناک ترین اتفاق ممکن بیفتد.
این که تو «نفهمی از کجا خوردی» خیلی اتفاق عجیب و تکان دهنده ای برای آدم است...

 

زلزله همین است که آیت خداست. vibrated notification عالم که بگوید هی، جوگیر! زیادی سر به هوایی ها... من را زیر پایت ببین؛ خودت را بکشی هم بلد نیستی بشکافی و بفهمی چطور باید افسارش بزنی. هرچقدر هم خودت را به آن راه بزنی و مغرورانه فقط بالا را نگاه کنی، باز سایه سرت همین کوه های من است، بیچاره!

  • ...:: بخاری ::...

(شیطان) گفت: به من بگو که آیا این آدم خاکی را بر من فضیلت و برتری دادی؟ (ای خداوند،) اگر اجل مرا تا قیامت به تاخیر بیندازی، به جز تعداد کمی(همچون معصومین و خواصّ مومنین) همه اولاد آدم را افسار می زنم (و به دار هلاکت می کشانم.) (خدا به شیطان) گفت : برو که هرکس از اولاد آدم پیرو تو شود با تو به دوزخ ـ که پاداش تمام و کمال شماست ـ کیفر خواهد شد. (برو و) هر کس را که توانستی با آواز خود تحریک کن و به لغزش افکن، و با همه لشگر سوار و پیاده ات بر آنها بتاز و در اموال و اولاد هم با ایشان شریک شو و به آنها وعده های دروغ و فریبنده بده. و (ای بندگان، شما هم بدانید که) وعده شیطان چیزی جز فریب نخواهد بود. همانا تو را بر بندگان من تسلّط نیست و تنها مخافظت و نگهبانی خدایت کافی است.

 

+ آدم، همین الانه چشمش به آفرینش باز شده. روبرویش جماعتی را می بیند که در پیشگاه خداوند و به دستور ایشان به پایش زانو زده اند. حالا بین همه ی حاضران عرش، یکی ـ که جایگاه کمی هم ندارد ـ سر خم نکرده که هیچ؛ به آدم تازه وارد ایراد هم گرفته. پیش چشم همه ی عرش به کلّ وجود آدم اعتراض کرده. مسخره اش کرده. تحقیرش کرده.

عجیب و خاص و خوشمزه و دوست داشتنی اش اینجاست که خدا پشت آدم در آمده. (خیلی خب. قاعدتن بلاتشبیه؛ ولی) خدا بخاطر آدم برای شیطان «کری خوانده». به شیطان فرموده «برو و دیگر پیدایت نشود.» فرموده «تو چه کاره ای اصلن؟» فرموده «عمر تا قیامت می خواهی؟ بردار برو. اصلن برو هرکار دلت خواست بکن.» فرموده «آدم اگر بنده ی من است...» فرموده «اصلن خودم مراقبش هستم.»

خدا؟ خودت کمک کن حواسم باشد. خودت کمک کن کاری نکنم جزو آنهایی باشم که نمک رو کم کنی عرشی ات را خورد و نمکدان مرامت را شکست؛ از آنها نباشم که شیطان روز آخرت بخاطرش بگوید «دیدی این یکی هم بنده ات نبود؟»

خدا؟ تو خودت کمکم کن؛ خودت که گفتی محافظت و نگهبانی ات کفایت می کند...

خدا من می ترسم... من اولین بارم است پا گذاشته ام به این دنیا...

  • ...:: بخاری ::...

و ذوالنون (یونس) را به یاد بیاور. آنگاه که خشمناک از میان قوم خود رفت و پنداشت که هرگز بر او تنگ نمی گیریم. سپس در تاریکی ها صدا زد «هیچ خدایی جز تو نیست. تو منزّه هستی و من از ستمکاران هستم.» ما دعایش را مستجاب کردیم و او را از اندوه نجات بخشیدیم و مومنان را اینچنین نجات می دهیم.

 

+ خدا؟ ما مثل یونسیم برایت. امتحان مان می شود این جور که خسته ی خسته ی خسته مان می کنی و از کوره در می رویم و می زنیم جاده خاکی. همه چیز را نصفه و نیمه ول می کنیم و زانو بغل می گیریم که «به درک؛ اصن برن گم شن.» سوزن مان گیر می کند که «لعنت به زندگی. بریم بمیریم راحت شیم بابا....اه...» موزیک متن مغزمان می شود «خدام که قشنگ ما رو ول کرده دیگه... »

بعد فکر می کنیم که مثلن خیلی الان آخر همه چیز هستیم. فکر می کنیم سخت تر از این نیست. فکر می کنیم همه چیز ریخته به هم. خرده می گیریم به تو. ایراد می گیریم به عدالتت به قضا و قدرت به لطفت به همه چیزت.

همین جاست معمولن، که تو بی هوا، یهویی، همینجوری یادمان می آوری که « اینجا دنیاست جناب. حواست هست گفته بودم عجول نباش که خیر ببینی؟»

خدا؟ حساب می کنم می بینم حواسم نبوده و این ماهی بزرگ سیاه شکم گنده درسته مرا بلعیده. دنیا مرا قورت داده خدا... حالا که همه جا تاریک شده حواسم آمده سر جا. خودم با خودم تنها شده ام.

ذکرت را می گویم که بیرونم بیاوری فقط./

 

  • ...:: بخاری ::...