بخاری

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق...

بخاری

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق...

۲۹ مطلب با موضوع «خاکستر» ثبت شده است

ما آدم‌ها همان‌هایی هستیم که برای خوردن یک وعده غذایی که آخرش بخش عمده آن هم از جهاز هاضمه می‌گذرد اجازه نمی‌دهیم بدون «انتخاب» برایمان بیاورندش. یا «منو» برمی داریم یا «همان همیشگی» را. و در عین حال همان هایی هستیم که صفحه تلگرام و اینستاگرام‌مان همیشه دست گارسون‌ها و سرآشپزهای فضای مجازی است!! امروز منوی‌مان را مرور کنیم! واقعا عضویت در یک کانال آشپزی چقدر ما را آشپز کرده؟ روزانه چقدر از ترفندهای یک کانال ترفند و مهارت استفاده کرده‌ایم؟ از این همه صفحه خبری که داریم واقعا کدام‌شان «موثق» محسوب می‌شوند و یا کدام شان لااقل متعلق به یک صفحه رسمی خبرگزاری یا روزنامه اند؟ ایده های کدام کانال دکوراسیون ‌تا‌به‌حال اصلا فرصت اجرا شدن در خانه های ما را داشته اند؟ چند نفر از وبنویس‌هایی که دنبال شان می‌کنیم اساسا با این هدف برایمان می‌نویسند که «حرفی مهم را به ما یادآوری کنند یا بیاموزند»؟ چند عکاس در اینستاگرام می‌شناسیم که عکس‌شان را ندیدن، یک «مهم» را از دست دادن است؟ تحلیل های فلان تحلیل‌گر سیاسی و منتقد و روزنامه‌نگار را خواندن و نخواندن چقدر در عمق بینش ما موثر بوده و در عین حال ما را به تقلید از خود نکشانده؟ دنبال کردن صفحات سلبریتی ها واقعا چه نتیجه ای برای ما داشته؟
گارسون مجازی غذاهای خوبی برایمان می‌آورد. اما تمام غذاها برای ما پخته نشده رفقا... قرار نیست از خوردن منفجر شویم. قرار نیست بالا بیاوریم. پس «انتخاب» خودمان را برداریم و «اضافی» را دور بریزیم؛ ها؟ مثلا آنها که «واقعا نیازش داریم» را نگه داریم. اصلا آدرس تمام شان را ذخیره کنیم تا برای دسترسی مجدد احتمالی به آنها مشکلی نداشته باشیم. اما «همه چیز» نخوریم!
مدتی که به این حال بگذرد می‌فهمیم «نیازهای کاذب ایجاد شده در فضای مجازی» حتی عمیق‌تر از این‌هاست. می‌بینیم که خبرهای یک جریان خاص را می‌خوانده‌ایم و حالا که نیست، آن‌طرف‌تر از نوک دماغ‌مان را هم می‌توانیم ببینیم. درک می‌کنیم که هر روز دیدن نوشته‌های برخی تحلیل‌گران، ما را به تقلید واضح از جمله‌هایشان یا دست‌کم دنباله‌روی درونی از آنها واداشته بود و حالا در نبودشان می‌بینیم که چیزی به فهم ما اضافه یا از آن کم نشده. می‌فهمیم که این‌همه شعر تک‌بیت و کتاب تک‌پاراگراف، چقدر ما را از ادبیات دور کرده. و کاملا درک می‌کنیم که دیدن هر روزه ده‌ها و صدها مدل لباس و غذا و آرایش و ماشین و روسری و دکور، چقدر ذائقه و «پسند» ذهن ما را تغییر داده و در واقع چیزی به زندگی ما اضافه نکرده. ما درواقع فقط چاق شده ایم و تکان خوردن مان سخت تر شده.
بیایید این همه «غذای اضافی» را از بشقاب مان بیرون بگذاریم...
نتیجه‌اش؟ یک مغز خیلی آسوده تر با روانی آرام‌تر و حواسی جمع‌تر و تمرکز بیشتر؛ بخاطر اینکه دیگر از رنگ و نور و داده اضافی تلنبارشده در مغزمان «تکثّر» به بار نمی‌آید.
قرار است با این مغز و قلب، رو به پیشرفت، رو به بالا پرواز کنیم رفقا... چاقش نکنیم... پرنده چاق، پر نمی‌گیرد...

  • ...:: بخاری ::...

می‌شود شب ولادت حضرتش از خوبی و مهربانی و دوستی و امانت و صداقت و صبر و مدیریت و اقتدار و مقام بی نظیر و بی بدیلش حرف زد. امّا نامش و میلادش، هر دو همیشه مرا به شب‌های خوابگاه برده است. این شب‌ها از والایی مقامش نمی‌گویم. از شب‌های خوابگاهم حرف می‌زنم.

از «گونا»ی عزیزم که می‌گفت «آنقدر در نمازخانه نگاه‌های سنگین را تحمّل کردم که دیگر پایم را در نمازخانه نگذاشتم هیچ، در اعتقاداتم هم شک کردم» و من شرمنده نگاه آبی خوش‌رنگش شده بودم و سر پایین انداخته بودم.

از «شایسته» عزیزم که تنها نماز می‌خواند و می‌گفت «از بس فلان دانشجوی الهیاتی به مدل نمازخواندن و خلیفه ای که قبول دارم توهین کرده» و من شرمنده لبخند نمناکش شدم و در آغوش خودش برای خشک مغزی‌مان اشک ریخته بودم.

از «فاطمه» عزیزم که می‌گفت «هم اتاقی ام ظرف غذایم را نجس می‌دانست» و من بعد رفتنش تنهایی روی سجاده برای جهالت‌مان زار زده بودم.

گونای عزیز، شایسته خوبم، فاطمه مهربانم، میلاد پیامبر مهربانی‌ها مخصوص و ویژه مبارک تان باشد. حقیقتاً دوست تان دارم رفقا. از دیدن‌تان ذوق‌زده می‌شوم. مثل هر سال، علی الخصوص همین هفته وحدت و میلاد حضرت مهربانی، حسابی یادتان هستم و دعاگوی سلامتی و شادی و آرامش خود و خانواده‌تان. همه آنها که روزی دل چرکین‌تان کردند را می‌سپارم به همان پیامبری که میلادش مایه شادی امّت است. امّا شرمنده شمایم؛ از جهالت و خشک‌مغزی جماعتی که پیامبری پیامبرمان را نمی‌فهمند. می‌سپارم شان به همان پیامبری که خدایش در سوره توبه فرمود «رنج‌های شما بر او سخت است...»

عیدتان مبارک رفقای دوست داشتنی خوش لهجه ام. عید شماها ـ ویژه و مخصوص ـ مبارک باشد...

 

 

  • ...:: بخاری ::...

بخاری به کمپین «نه به شیطان» پیوست.

آیا شما نمی پیوندید؟؟؟؟ (واقعا؟ چرا که)

نه به شیطان

 

 

  • ...:: بخاری ::...
  • ...:: بخاری ::...

پیوستن به پویش ها شاید در عمل، چیزی را تغییر ندهد. و البته همبشه ابتدایی ترین شکل ممکن دفاع، پیوستن به پویش ها است. امّا تکلیف ما را با خودمان و چیزهایی که قبول شان داریم مشخص می کند.

 

لینک

  • ...:: بخاری ::...

 بیش از بیست و چهار ساعت نخوابیده ای. به خاطر راهپیمایی مقدُس قدس هم از صبح بیرونی. روزه، خسته و البته تشنه و تشنه و تشنه.

دلت «چی» می خواهد؟ یک لیوان آب مثلا؟! بالشت نرم؟! ماشینی که تو را از هوای جهنّم خیابان به اتاق خنک برساند؟

خب راستش من از ماشینی که داشت مرا به اتاق خنک و بالشت و افطار و آب خنک می رساند پیاده شدم رفتم «ایستاده در غبار» دیدم.

+ به شما هم می گویم، شاید فرصت ـ و البته هیجان کوچک بامزه ناشی از ـ دیدن این فیلم در چهاردهم تیرماه را ـ که سالگرد ربوده شدن این بزرگواران باشد ـ از دست داده باشید. امّا خود فیلم را از دست ندهید. ایستاده در غبار را باید دید. نه فقط بخاطر کیفیت خوبش و حس های قشنگش (که بله خب هر فیلمی ایرادات خودش را هم دارد) نه فقط بخاطر اینکه متوسّلیان را بشناسیم ( که بله این اصلا هدف اصلی است) اما این فیلم را باید دید که یاد بگیریم چه «شکلی» باید «روایت» کنیم: واضح، صریح، مستند.

 

+ قبلا در این لینک درباره فیلم قبلی محمدحسین مهدویان حرف زده بودم.

 

+ تصویر پایین را می بینید؟ من عاشق این صحنه هستم. و عاشق یعنی «دچار» ....

 

 

  • ...:: بخاری ::...

زندگی را درختی تصوّر کن که شاخه هایی دارد. ازشاخه الف، به میوه الف خواهی رسید و از شاخه ب به میوه ب. شاید البته میوه الف کال باشد و میوه ب سالم باشد و میوه ج کرم خورده. شاخه های زندگی پیچ در پیچ اند. زیادند. زندگی پر از تصمیمات است و هر لحظه ای، شاخه ای است و هرکدام به سمت و سویی. هرکدام هم منتج به نتیجه خودش.
خدا کجاست؟ خدا درخت را آفریده. راه همه شاخه ها را هم بلد است. پایان همه اش را هم می داند. و این گزاره درباره تمام درخت ها صادق است.
ما کجا هستیم؟ ما پایین درختیم. اطّلاعاتی کلّی امّا کامل از درختمان داریم و آمده ایم شاخه هایمان را انتخاب کنیم و به نتیجه برسیم. البته گاهی میوه شاخه هایمان را نمی دانیم. منتهی نکته آن است که هرچه انتخاب می کنیم، اختیارش با خودمان است. یعنی درست است که تعداد شاخه ها بی نهایت نباشد. امّا آنچه برگزیده می شود در اختیار ماست. فقط، دست خود ماست. هیچ کس در انتخاب آخر ما شریک نیست؛ نه شیطان، نه بندگان دیگر، و نه حتّی خود خدا.
چرا خدا در انتخاب های ما دخالت نمی کند؟ (مگر خدا نیست؟ چطور می بیند که ما اشتباه می کنیم و اجازه می دهد؟) خودت فکر کن. خدا که همه چیز را می داند. عاقل مطلق هم که هست. پس قطعاً اگر اون دست ببرد همه انتخاب ها همیشه درست خواهد بود. البته انتخاب که... راستش اساساً در این حالت انتخابی وجود ندارد! قرار بوده من شاخه ای را بردارم، خدا گفته «ب را چرا برداشتی؟ خراب است. جیم را بردار.» هی تکان خوردیم هی خدا گفته آن نه، این یکی. دیگر چرا ما اراده داشته باشیم... تازه این که هیچ؛ خدا شاخه های مرا انتخاب می کند، شاخه های تو را هم، شاخه های همه را هم. پس فرق من و تو و بقیه در چیست؟ قرار نیست که ما آدم آهنی های شکل هم باشیم. قرار است هرکس خودش باشد... برای همین است که خدا دخالتی در انتخاب های ما ندارد. گرچه می داند ما اشتباه رفته ایم. امّا رهایمان هم نکرده. دم به دم برایمان پیامبر و امام و کتاب فرستاده که تشخیص شاخه های درست، سخت نباشد. منتهی دخالت در انتخاب؟ نه.
حالا رفتار جالب ما کجاست؟ انسان را «مختار» دوست داریم. از جبر در انتخاب، بیزاریم. (طبیعی هم هست.) منتهی هرجا به میوه اشتباه رسیدیم، سریع داد می زنیم که «چرا؟؟؟»، «چرا باید اینطور می شد؟»، «اصلاً چرا من؟»، یا حتّی جالب تر آنه «خب گرم خورده بود؟ درست. مگر خدا زورش نمی رسید؟ مگر خدا بلد نبود؟ مگر خدا نمی توانست؟» بابا جان! :) همین تو نبودی که اگر خدا دیکتاتوربازی در می آورد می گفتی «مگر ما عروسک خیمه شب بای خداییم؟!» خب اشتباه انتخاب کردی بگو اشتباه انتخاب کردم. مرد انتخابت باش... خدا که برای تو اشتباه انتخاب نکرده. این خود تو بودی که وقتی شاخه ای جلوی رویت دیدی دودل شدی که دنبال میوه اش بروی یا نه. آخرش هم رفتی و رسیدی به میوه کرم خورده. خدا باید چه می کرد؟ باید به خاطر تو قلدر می شد و دیکتاتوری اش می گرفت؟ باید نظام درخت را به هم میزد؟ باید شاخه را می شکست؟ باید میوه کرم خورده را به سالم تبدیل می کرد؟ شکست خوردی، بله. همه ما ـ هرکدام مان قدر خودمان ـ میوه کرم خورده داشته ایم. ناراحتی؟ بله. باش. حق داری. شکست سخت است. هرچقدر که نیاز می بینی به خودت استراحت بده که توان ایستادن دوباره و ادامه مسیر را داشته باشی. ولی انصافاً گردن خدا ننداز. میوه کرم خورده ـ آن هم به انتخاب خودت ـ گیرت آمده به خدا گیر نده. حرف های دیگر خدا را زیر سؤال نبر. یادت باشد، یک شاخه اشتباه، یک میوه را از تو گرفته. اما قهر با خدا، تبر زدن به تنه خود درخت است.

 

+ به نظرم این کلیپ را هم در تلگرام ببینید، بد نباشد:
 

 

  • ...:: بخاری ::...

خب من اگر یک کسی باشم که مذهب برایش مهم است، قاعدتا باید بپذیرم که یک سری آدم بوده اند که جان داده اند پای مذهب شان. و شده اند شهید.

اما اگر مذهبی نباشم چه؟ اگر مذهب را نخواستم، و شهدا را خواستم چه؟

از دیروز، اوّلین سالگرد تشییع 175 شهید غواص در تهران، دارم به این فکر می کنم که ـ گرچه دلیل شهادت، اعتقاد باشد، امّا ـ جنس ارتباط شهید با شهر، از «اعتقاد» نیست. که اگر بود، خیلی ها نباید می آمدند. خیلی ها نباید آنجا می ایستادند.

اضافه می کنم ـ گرچه اصل جهاد و شهادت، بنیان جمهوری اسلامی است، امّا ـ جنس این ارتباط از «حکومت» هم نیست. چه، اگر جمهوری اسلامی پشت تشییع شهدای گمنام بود خیلی ها که ایران الان را ایرانی عاری از قواعد اسلام می خواهند ـ ولو به لفظ یا ولو بخاطر جهل یا حتّی علم یا هرچه ـ نباید توی تشییع می بودند؛ درحالی که انصافا می دانیم بودند.

از آن طرف، همه می دانند شهید برای «اعتقاد» رفته. حالا اینکه خودشان به آن اعتقاد پایبند باشند یا نه مهم نیست. و حالا اعتقاد به هرکدام از فضایل دینی یا ملّی بوده مهم نیست. امّا «اعتقاد» پشت این رفتن بوده و همه این را می دانند. و همین، ما را به جمع اضدادی همیشگی در «تشییع شهدا» می رساند. (و راستش من جمع اضدادی از این دست، چه ظاهری و چه اعتقادی، زیاد در مزار شهدا، راهیان نور، تشییع شهدا، خوانش کتابهای مربوط به شهدا و حتّی در منازل شهدا دیده ام.)

این سالگرد تشییع برایم بهانه شد.

که بگویم همه ما می دانیم دلیل اینکه این شهید فلان ساعت فلان جا بوده و جانش را گفته کف دستش و خدا هم جانش را برداشته چه بوده. همه ما این را بلدیم. می فهمیم. همه ما، شهدا را می دانیم. امّا نمیشناسیم.

می دانی؟ شهادت، علم حضوری می خواهد.

مجموعه این اتّفاق ها، خاطرات خودم یا خاطرات خود شهدا را کنار هم می گذارم به چیزهای عجیبی می رسم. به چیزهایی که جنس شان خیلی اعتقادی نیست راستش. اتّفاق هایی که نمی شود منکرشان بشوی امّا نمی شود هم بگویی چگونه اند. شبیه «معجزه» است. نمی توانی بگویی اتّفاق نیفتاده. نمی توانی بگویی اتّفاقی که افتاده معمولی است. نمی توانی بگویی منطق پذیر نیست. اما نمی توانی منکر این هم بشوی که شدنی نبود. شهادت معجزه بشریت است واقعا.

 

 

 

پی نوشت: ارادت به شهدا، ارادت به «خود» خودمان است. جدای همه اعتقادات. جدای سیاسی بودن شهدا. جدای همه چیز.

* تصویر کامل

  • ...:: بخاری ::...

دلیلش را نمی دانم امّا متاسفانه یا خوشبختانه خیییییلی وقتها دیده ام دلخوشی هایم با بقیه فرق دارد. چیزهایی که من از دیدن شان ذوق می کنم برای بقیه کمترین اهمیتی ندارد. یا وقتی از دلخوشی هایم باهاشان گفته ام، مثلن سرشان را برگردانده اند و انگار نشنیده باشند، یک طوری ادامه ی حرفشان را گرفته اند که حرف من سانسور شده باشد. یا تأسّف بار تر آنکه دلخوشی هایم را شنیده اند و مسخره کرده اند. یا حتی غمگینانه تر آن که دلخوشی ام را برده اند زیر سوال و گفته اند «واقعا این؟ خب که چی؟ خب چرا مثلن»
حالا بماند دوست داشتنی ها و دلخوشی های من. اما یکی از آن دلخوشی هایی که بعضی ها یک طوری سانسورش کرده اند، یا بعضی ها حتی مسخره اش کرده اند، و بعضی ها شماتتم کرده اند، همین کتاب هام اند. من همیشه بخاطر کتاب خواندن «بیجا»، «بی مورد»، «بدون مناسبت» و «حالا مگه مجبوری» ام به حماقت محکوم شده ام.
و بگذارید بگویم روزگاری توی زندگی این دخترکِ شبیهِ احمق ها بوده که بچه تر بوده و جایی بوده که کتابی پیشش نبوده الّا «هری پاتر و سنگ جادوگر» و از بی کتابی همان را دوبار خوانده و یک شب که خیلی دلش گرفته بوده برای کتاب خواندن، همان را بغل گرفته و خوابیده.
و بگذارید بگویم روزی توی زندگی این دخترک بوده که سر کلاس جامعه شناسی، بخاطر خواندن صفحه آخر یک کتاب، بی هوا وسط کلاس فریاد کشیده «خییییلی بااااحااااال بووووود!» و دبیر به علاوه بیست و نه دانش آموز میخ شده اند روی صورت اشک و ذوقی اش.
این عقلم سوال های شماتت بار زیادی توی زندگی ام پرسید. اما این «چرا کتاب؟» هیچ وقتِ هیچ وقت سوالش نبود. هیچ وقت. همین شد که مثلن روزی و روزگاری دخترک ـ که پانزده سال از شبش با هری پاترش گذشته بود و خیلی بزرگ تر شده بود ـ تک و تنها توی شهر دانشگاهش، یک کتابفروشی دید، و رفت داخل کتابفروشی و دید که هرچه کتاب می خواست آنجا بود. و به همین ترتیب با ذوق زدگی هر چه تمام تر هر دو تا کارت بانکی اش را خالی کرد و کتاب خرید، و پول توی جیبش را هم کتاب خرید. و پول نداشت حتّی آنقدری که تاکسی بگیرد برود خوابگاه. دخترک شبه احمق کمی فکر کرد امّا عمممرن توی کتش نرفت که کتابهایش را پس بدهد و پول هایش را پس بگیرد. دخترک شبه احمق زنگ زد به پدرش و گفت که پول همراهم ندارم و لطفا برایم پول بفرستید چون من توی خیابان مانده ام. و پدر دخترک شبه احمق هم گفت که امروز اعلام شده عابربانک ها تا ساعت بیست و چهار، کار نمی کنند برای تعویض یا تعمیر یا نمیدانم چه. بعد پدر دخترک شبه احمق مجبور شد سوار ماشین بشود برود شهر مجاور، پول واریز کند به حساب دخترک شبه احمقش که تا ساعت 5 عصر، با دو تا پاکت کتاب، گوشه خیابان ایستاده بود و به مردمی که می رفتند حرم نگاه می کرد و کتاب می خواند و کتاب می خواند. و دلش خوش بود. و از روی شبه احمقی اش اصلا برایش مهم نبود چیزی مثل اینکه چهار ساعت و نیم است ایستاده کنار خیابان. چون دلش خوش بود. یا مثلن الان اگر این همه کتاب را نمی خرید چه می شد. چون دلش خوش بود. یا مثلن بگوید کدام آدم احمق یا عاقلی این کار را می کند که تو کردی. چون دلش خوش بود. و دخترک یک طوری به صفحه کتاب نگاه می کرد که انگار یک اتفاق بد را ـ مثلن یک آتش سوزی مهیب را ـ مدیریت کرده و الان از طرز مدیریت شرایطش راضی است و هر چه بود تمام شده و چند ساعت دیگر می تواند کتاب بخواند. دخترک دو تا پاکت کتاب را توی سوز سرما، از شیب تند مسیر خوابگاهش یک دستی بالا برد. چرا؟ خب چون توی آن یکی دستش کتاب بود. دخترک شبه احمق همه کتاب ها را به خوابگاه برد و به همین ترتیب، سر کلاس «متون مطبوعاتی» طی شانزده جلسه کلاس، سی جلد کتاب خوانده بود و یک بار هم از شدت اشک ریختن بخاطر یک متن، از کلاس بیرون زده بود.
و روزگاری توی زندگی این دخترک شبیه احمق ها هست مثل همین الان، که پایان نامه اش رفته لای درز روزگار گیر کرده و بیرون نمی آید. بله مشخص است. ساعت چهار صبح است و دخترک شبیه احمق ها نمی تواند رمان لعنتی را ول کند بچسبد به پایان نامه ای که دمار از روزگارش درآورده. و البته گاهی طلبکار هم هست. چون این را نمی فهمد که چرا هیچ کس نمی فهمد که چرا تمام آن مدّتی که کتاب منبع پایان نامه اش را می خوانَد از ذوق کتاب خواندن، گوشه تمام صفحات کتاب امانتی را پر کرده از «واااااای خدا چقد قشنگ بود، عزییییزم!»

  • ...:: بخاری ::...

آنا سه روز از من بزرگتر بود. از پنجم ابتدایی و همزمان، از کلاس زبان می شناختمش. شبیه من نبود. من چشم و ابرو مشکی و او بور خرمایی؛ من شلوغ و شر و البته درسخوان و او تنها و کمی خجالتی و شاگرد متوسّط؛ من آزاد و راحت و او استرسی و حرص بخور. آنا ویالون می زد؛ سوم راهنمایی که بود دوچرخه سواری کردنی با پسرعموهایش شلوارک باشگاه می پوشید؛ آنا به قول خودش «آن شکلی» بود و من «این شکلی».

امتحان تاریخ داشتیم. تاریخ توی کتش نمی رفت و من درس هایم نخوانده نوزده و نیم بود. مادرش گفت آنا بیاید خانه تان برایش تاریخ درس بده. آمد نشستیم درس خواندیم و حرف زدیم و کتابخانه ام را ورق زدیم و توی حوض آبی وسط حیاطمان به هم آب پاشیدیم. فردا امتحانش خیلی خوب بود. می خندید. هفته بعدش Final کلاس زبان مان بود. خواسته بود بروم خانه شان درس بخوانیم. آمده بود پیشوازم توی کوچه. چادر سفید با گل های ریز قرمز روی سرش بود. می دانستم اولین چادرش است. می دانست می دانم. می خندید. مرا برد طبقه دوم؛ اتاق برادرش، اتاق نشیمن، اتاق خودش، برایم ویالون زد. شربت خوردیم، درس خواندیم. بعد هم رفتیم کلاس زبان.

توّلدش (که یادم نیست انگار با تولّد برادرش می گرفت تا بتواند همکلاسی هایش را دعوت کند) مامان اجازه نداد بروم. گفت نمی شود. گفت شما اصلاً نمی توانید با هم دوست باشید. می دانستم نمی شود. می فهمیدم آنا «آن شکلی» است و من «این شکلی». ولی دوستم داشت. من هم خودش و خنده هایش را دوست داشتم. آنا از اینکه فهمید کنارش نیستم اشکی شد. یادم هست ظهر موقع نماز جماعت، چادرم را برداشت ـ تازه چادری شده بودم ـ گذاشت روی سرش، خندید و گفت حالا «مثل تو» شدم. از همان روز فهمیدیم یک مرز عمیقی بین مان هست که نمی خواهیمش. نمی خواهیم و به روی خودمان هم نمی آوریم. هی می خواستیم نبینیمش و هی طاقت می آوردیم.

بعد از سوم راهنمایی ام دیگر با هم نبودیم. ریاضی یک مدرسه غیر انتفاعی رفت؛ انسانی مدرسه شاهد رفتم. او مهندسی می خواست من زبان. 88، پیش دانشگاهی مان که تمام شد بعد از چهااااااااااااااااااااااااااااار ساااااااااااااااااااااال توی خیابان دیدمش. عوض نشده بود. عوض نشده بودم. تبلیغات انتخابات بود. دستبند عریض و طویل سبزی انداخته بود دستش و به کیفش پاپیون سبز وصل کرده بود. من بنر دستم بود به قواره قد خودم همه اش نوار های سه رنگ پرچم که می بریدیم دست بند می شدند. نگفتیم تو «آن شکلی» هستی و من «این شکلی». همان ها بودیم. با همان بغل های محکم و خنده های خوبش و این دفعه اشک های یواشکی من. بعدتر که دانشگاهم تمام شد دیدمش. گفتم که ارشد الهیات قبول شدم و داد زد «وای چه سخت!» گفت که آموزشگاه ویالون تاسیس کرده و گفتم «وای چه سخت!». می خندید. همان بود. همان بودم. بی هیچ سوال و جوابی. با همه تعارفات رفاقت عجیب مان.

همین سه هفته پیش توی اداره گذرنامه مادرش را ـ و برای اوّلین بار، پدرش را ـ دیدم. پدرش جواب سلامم را نداد. سلام که کردم نگاهم کرد و رفت یک سمت دیگر. مور مورم شد. مادرش گفت آنا سه ماه است رفته آمریکا. مور مورم شد. چرا این همه مدّت هیچ وقت تلفنی حرف نزدیم؟ چرا هیچ وقت هیچ ایمیلی از آنا نگرفتم تا اگر روزی خواست برود یک خراب شده ای بتوانم باز پیدایش کنم؟ مادرش گفت آموزشگاه زبان اگر روزی زدی خبرم کن بیایم انگلیسی یاد بگیرم بروم پیش دخترم! که چی؟؟؟ اصلاً درسش که تمام شده بود، ارشد که نمی خواند، تک دختر خانواده بود، چرا رفت امریکا؟؟؟ خانم اداره گذرنامه صدایم کرد. گفت کشور را خالی گذاشتی. گفتم جای خاصی مدّ نظرم نیست. گفت خالی نمی شود. هر کشوری شد بنویس. اروپایی آمریکایی جایی. مور مورم شد. چرا از آنا آیدی اسکایپ لعنتی اش را نگرفته بودم؟ چرا از ارشد نخواندنش و «کارامو کنم» اش نفهمیدم می خواهد برود؟ چرا هیچ وقت یک خیابان بالا و پایین نرفتیم با هم حرف بزنیم که به من بگوید می خواهد برود امریکا. چرا هیچ وقت توی این چند سال تولدش را تبریک نگفته بودم؟؟؟ خانم اداره گذرنامه گفت نوشتی؟ گفتم نه؟ گفت خانم جان، گفتم که، اروپایی آمریکایی... یخ کردم. نوشتم عراق. خودکار را پس دادم آمدم بیرون.

امروز بیستم شهریور است؛ تولد آنا. می شود یازده سپتامبر دو هزار و پانزده. می شود اولین یازده سپتامبری که توی نیویورک است. یاد خندیدنش که می افتم فقط همین توی ذهنم می آید که آنا الان کجای نیویورک دارد راه می رود. نمی دانم حتی می داند که امروز یازدهم سپتامبر است یا نه. نمی دانم توی دنیای «آن شکلی» او یازدهم سپتامبر معنا دارد یا نه. دوست داشتم «این شکلی» بود. دوست داشتم همه روزهایی که ادای روشنفکر ها را در آوردیم و فرق مان را به روی خودمان نیاوردیم یک بار یک لحظه هم که شده به امروز فکر می کردیم. چرا نفهمیدم؟ چرا نشد یک بار هم که شده به ذهنم برسد که دنیای «آن شکلی» آخرش بعید نیست به آمریکا رفتن این شکلی برسد؟

سخت که هست؛ ولی از همین جا تولدت مبارک، آنایی که شبیه من نیستی.

 

* با همین حال، قبلاً : ژو ووزامپخی

  • ...:: بخاری ::...

این شکلی خبرش به من رسید: «حسین سخا امروز فوت کرد.»

بله خب. حسین سخا؛ حسین سخای پوسترهای «ما می توانیم» و «کتاب بخوانیم»؛ حسین سخای بنر «ادامه دارند هنوز»** جاده های راهیان نور؛ حسین سخای با همان عکس پروفایل همیشگی کاشی فیروزه ای بسم الله؛ حسین سخای گرافیست هنرمند دانشجوی هنر با همان بلوز و شلوار ساده ی معمولی غیرفلسفی غیر هنری؛ حسین سخایی که الحمدلله رب العالمین چشم شیطان کور و گوش شیطان کر هنوز آنقدری معروف نشده بود که ویکی پدیا کشفش کند بزند اسم خوب قشنگش را خراب کند؛ حسین سخا؛ متولد هزار و سیصد و شصت و نحححح، که بلد بود توی همین سن بیست و پنج سالگی ثابت کند بین هنر متعهد و غیر متعهد فرق هست؛ بلد بود به همه نشان بدهد چطور فرق قائل باشند بین هنرمند ارزشی و هنرمند غیر ارزشی. حسین سخا البته خودش را هنرمند نمی دانست. یا زیر هیچ کدام از پوسترهایش را watermark نکرد. حتّی زیرش ننوشت باروت. یا حسین سخا اینستاگرامش زیر هفتصدتا follower داشت.
که البته این پست قرار نیست مدح حسین سخا را بگوید یا سنت مرده پرستی را جلا بدهد. بگویم که جمله های بالایی تک تک شان خیلی مهم اند. اما هیچ کدام شان به اندازه جمله بعدی مهم نیستند:
یک عدد «حسین سخا» ـ یا هر اسم دیگری ـ که وقتی کاشی فیروزه ای بسم الله را توی Telegram لمس کردم زیر اسمش نوشته بود   last seen yesterday 17:29 ...
این پست اصلن اصولن و اساسن مال همین جمله ی آخر است. (وگرنه حسین سخای خوب و گرامی رفت، رحمه الله) که بله خانم X آقای y ؛ احترامن متذکر می شود این ها که بلد بودند چطور بشوند معنای کلمه ی «متعهّد»، روز قبلش تلگرامشان را چک کرده اند و به فردا نرسیده ایست قلبی کرده اند و به فردایش نرسیده جنازه شان روی دست مردم می رود. چه برسد به جنابعالی. این 17:29 دقیقه ی دقیق، سیلی می زند توی گوش من و امثال من که حسین سخا های هم سن و سال تو نشستند قبل از اینکه ایست قلبی کنند دستاوردهای انقلاب خمینی را تا آلمان صادر کردند. آن وقت تو توی اتوبوس راهیان نور نشستی شلمچه رفتنی برای پوسترهایشان گفتی «آفرین...» و رد شدی. حسین سخا و امثالش زیر همان پست های اینستاگرامشان هم که شده تحلیل حرف های رهبری داشتند و تو رفتی like کردی و رد شدی. سرکار علیه/عالی متعفن شدی از بس غلت خوردی توی لجن «مصرف». یکی دیگر از «ارزشی» ها کم شد، یک تکّه ی دیگر از پازل در حال تکمیل گم شد، و این وسط از مصرف من و تو چیزی کم نشد. همه ی «ارزش» مان شد مانکن غرق رنگ قرمز افتاده روی خاک توی نمایشگاه دفاع مقدس. بله ما سی سال است قصد احداث زرگری داریم.*** بوی تعفّن این مصرف گرایی فرهنگی مان «دنیا» را برداشت. (انقدر که نهایت عمق «کار فرهنگی» مان در باب نامه رهبر انقلاب به جوانان اروپایی می شود هشتگ #letter4u ) برویم بمیریم با این تعفّن مصرف. برویم بمیریم با این مغز مرده مان. آقا ـ که جانم فداش ـ گفته فرهنگ چیزی است که حاضرم جانم را فداش کنم. و ما در به در از کتاب تا بازی تا پوستر تا فیلم تا لباس و حتی تا کلیتی مثل سبک زندگی را دنبال «کپی فرهنگی» می گردیم. باید زار بزنیم از رفتن امثال حسین سخا که خوراک فرهنگی را ـ کاملن خود جوش و بدون کمترین پشتوانه مالی ـ تولید می کردند و قابل کپی برداری اش نمی دانستند.
البته که از حسین سخاها ـ هر چند کم، ولی ـ باز هم هست. البته که هر کس جایگاه و وظیفه خودش. هرکس اصلن ظرفیت خودش؛ درست. ولی حسین سخا هم می توانست مثل من همه دغدغه هایش را نهایتن توی وبلاگش بنویسد و همان اینستاگرام را ـ خیلی راحت ـ از هفتصدتا به هفت هزار تا برساند و هی like بخورد و هی comment بگیرد. نکرد این کار را. نشست با خودش دو دو تا چهارتا کرد. وقت گذاشت. برنامه ریخت. از بین «موثّر» ها یکی که قدّ و قواره خودش بود را انتخاب کرد و شد «هنرمند». حتی رشته اش را عوض کرد. کارگردانی خواند. گرافیست شد. و بله؛ تعهدّش را توی کارش در مقطع و ظرفیّتی که می توانست بروز دهد نشان داد.
این هایی که می فهمند «وظیفه» چیست، این ها دنبال تریبون نمی گردند که هی منتظر like و plus و share و comment بمانند. این ها تصمیم می گیرند، آستین هایشان را بالا می زنند، برنامه می ریزند، توکّل می کنند، یا علی می گویند، عرق می ریزند، وقف می شوند، و آن وقت کارشان می شود «شهید».
این ها مثل ما نیستند که. این ها بوی مرده نمی دهند. بوی تعفّن ندارند. این ها همان ها می شوند که اگر توی بیست و پنج سالگی شان ایست قلبی کنند هم باکی شان نیست؛ «اشهد» شان را خوانده اند.

+ بخوانیم و هدف گذاری را ببینیم.

* تیتر : صالح سجادی:

در خروجی کشتارگاه مان قفل است گرفته بوی تعفن تمام دنیا را

درون محفظه سربی زمین گیجیم و سوخته است کلید تمام تهویه ها

** عکس از مجموعه ای است. منتها توی این عکس خود حسین سخاست.

*** سعید بیابانکی: حرف هامان طلاست... سی سال است / قصد احداث زرگری داریم

  • ...:: بخاری ::...

شجره نامه به نظرم ایده ی خیلی خوبی بوده است؛ اوّل به خاطر آن که همه ی رگ و ریشه ی آدم را می ریزد روی داریه؛ و دوم به خاطر آن که شبیه درخت است؛ ریشه دارد، تنه دارد، شاخه دارد، برگ دارد ... و این «درخت» یعنی «خانواده». درخت های متنوّع و جالبی از خانواده ها می روید. بعضی های شان مثل تبریزی بالا می روند یا بعضی های شان مثل بید مجنون خم می شوند. ما خودمان البته خطّه ی شمالیم و درخت مان چیزی است شبیه درخت پرتقال؛ دایره ای انبوه و پرشاخ و برگ! :)

(حرفم؟ خب) ارج و قرب این شاخ و برگ ها به کنار؛ این که حواس مان باشد «ریشه» و «ساقه» و «تنه» ای داریم به کنار؛ همه اش هم مهمّ و ارزشمند و جای شان بالای سر. ولی واقعن وقتی حرف عید دیدنی می شود با خودم فکر می کنم چقدر این درخت محترم نیاز به هرس دارد! این آدم ها که (اصلن هم مهم نیست شاخه شان کجای درخت است ـ خاله اند یا مثلن نوه عروس خاله ـ ولی) سالی به دوازده ماه عروسی یا عزا از پشت ابر می تابند؛ این ها که فرزندشان را برایت آنقدر توی بقچه نگه داشته اند که سه تا تصویر شش ساله/کات/هفده ساله/کات/شب عروسی/کات ازشان توی ذهنت داری؛ این ها که اگر خودت بروی دعوت شان کنی هم توی مجلس چشم می گردانند مثل خودشان را پیدا می کنند پشتشان را می کنند به تو و ـ فقط ـ با خودشان هستند؛ این ها شاخ و برگ درخت زندگی آدم نیستند که. این ها غریبه اند؛ غریبگی می کنند. آدم نباید عید دیدنی برود خانه ی غریبه هایی که هنوز در را باز نکرده قد و بالایت را برانداز می کنند و حواسشان هست که کفشت را کجا می گذاری. آدم نباید برود خانه ی این هایی که از وقتی نشستی تا وقتی پذیرایی می کنند سه بار صدای پچ پچ شان به گوشت می رسد. (آخ خ خ خ ...... این ها که مبل و فنجان و زیرلیوانی و ظرف میوه و پیش دستی و چاقوی میوه خوری «عید امسال» می خرند...) این ها که حساب کتاب می کنند تو سال قبل به پسر کوچک شان چقدر عیدی داده بودی تا خدای نکرده کم تر و بیشترش نکنند؛ این ها غریبه اند به خدا. تازه این ها فکر می کنند خیلی مهمان نواز و آبرودار هستند؛ (این ها از «جیگر» هم کمتر معنای عید را فهمیده اند.) این ها «حال» تو اصلن برای شان مهم نیست. این ها سر سفره هفت سین خوش آب و رنگ شان برای «احسن الحال» تو دعا نخوانده اند. خانه این ها نباید عیددیدنی رفت.

عوضش باید رفت پمپ بنزین پانزده لیتر بنزین زد گازش را گرفت رفت یک و نیم ساعت توی جاده راند تا شهر آن ها که خانه شان دور است. آن ها که تلفن خانه شان شماره گیر ندارد و فرق نمی کند که با صفر نهصد و چند زنگ بزنی؛ در هر صورت تلفن شان لال است. تلفن شان بلد نیست بگوید caaaaaall frooooooom فلانی. هرکس تماس بگیرد تلفن شان از ذوق فقط جیغ می زند؛ صاحبخانه هم با ذوق گوشی را بر می دارد؛ با ذوق می گوید «بفرمایید» بعد تو کافی است یک کلام ـ فقط یک کلام ـ بگویی «سلام» تا بشنوی که «عه بخاری جان تویی؟ علیک سلام خانم چطوری عزیزم خوبی مادر؟ قربان قد و بالات عیدت مبارک باشه خانم جان سال سلامتی ات باشه ان شالله عروس بشی سفیدبخت بشی بابا مامان خوبن خودت خوبی خانم؟ دارید میایید این جا؟ قدمتون سر چشم فدات بشم زودتر بیایین.»

بله صدا صدای کسی بود که خودت حاضری قسم بخوری هزار مشکل صعب العلاج دارد و حرف هایش را از ته ته ته دلش محض محض محض خاطر «حال» تو گفته که کمی «احسن الحال» تو را ببیند. خودت می دانی از این هایی است که نه مبل دارد نه فنجان بلوری نه زیرفنجانی چرم. برای پذیرایی کردن پچ پچ نمی کند. یک استکان چای تازه دم و یک پنج هزاری توی پیش دستی می گذارد و می گوید «دخترم، عیدی ات. زحمت کشیدی آمدی دیدنمون. ایشالا برکت مالت باشه»، می گوید «دخترم بی وفا شدی کم پیدا شدیا!»، می گوید«درستو چکار کردی؟ تموم نشد؟! بسه دیگه انقد قم نمون یه کمی بیا پیش ما بمون!»، می گوید«شیرینی نخودی دوس داری برات بیارم؟»، می گوید«چای ات یخ نکنه خانم».

این آدم ها؛ همین ها. این ها آشناند. این ها خودِ شجره نامه اند؛ خودِ رگ و ریشه اند. آدم باید این ها را جای آن درخت پرتقال قاب کند بگذارد داخل چشمش. آدم باید این ها را نگاه کند، چای تازه دم و شیرینی نخودی بخورد و خدا را شکر کند که از زیر بتّه عمل نیامده است؛ شکر کند که خانه ی اینهایی آمده که وقتی سوار ماشینت می شوی پشت سرت آب می ریزند... خانه این هایی که درش این شکلی است:

 

* تصویر در اندازه اصلی

* اولین شجره نامه ایرانی

 

+ په.نون: امام حسن(علیه السلام) می فرمایند: اَلقَریبُ مَن قَرَّبَتهُ المَوَدَّةُ وإن بَعُدَ نَسَبُهُ ، والبَعیدُ مَن باعَدَتهُ المَوَدَّةُ وإن قَرُبَ نَسَبُهُ.

یعنی که « خویشاوند کسى است که دوستى و محبت، سبب نزدیکی او است، اگرچه نژادش دور باشد. و بیگانه کسی است که از دوستی و محبت به دور است، اگرچه نژادش نزدیک باشد.» (تحف العقول، ص 168)

  • ...:: بخاری ::...

یک چیز دیگر هم یاد گرفته ایم که خیلی بد است؛ یاد گرفته ایم هی بگوییم بله، راست نرویم و چپ نیاییم که مردم این کار و آن کار ما را به حساب دین می گذارند. خب نگذارند!! طوری رفتار کرده ایم انگار آن خانم و آن آقا که از دین کمتر یاد گرفته اند یا کمتر دنبال دین در زندگی شان رفته اند یا کمتر دین در اختیاشان بوده، حالا «حق دارند» ما را «خود دین» بدانند. خب ندانند! خب آنها هم یاد بگیرند که آدم خوب و بد همه جا هست و اصلن دلیل نمی شود که جنابعالی چون یک بار یک اصفهانی خیلی خسیس بوده همه اصفهانی ها را خسیس بدانی. حق نداری. اصلا نمی فهمم چرا همه لوس شده اند؟! چرا ملت تا کلمه ای از کسی بهشان بر می خورد سریع موضع می گیرند که بله، همه تان همینطور هستید. چه کسی و چه زمانی این حق را داده؟ چرا کسی یک بار هم که شده از این زاویه به قضیه نگاه نمی کند که اگر روزی روزگاری رجایی شهید گفت «عمل من را پای مکتبم ننویسید»، حواسش به این بوده که نگاه آن آدم اشتباه است. داشته تذکر می داده به آن نگاه! داشته می گفته برادر من، به من نگاه نکن؛ به مکتبم نگاه کن!

جان عزیزتان این همه مردم را به این سمت نکشانیم. این همه از بچگی جلوی بچه های مان نگوییم. این همه توی رسانه ها از این دم نزنیم. همه حواسشان رفته سمت این که سوژه بگیرند. انگار همه یاد گرفته اند تا تکان می خورند بگویند که بله، آن چادریه که فلان جور بود، آن آقا ریشو که فلان طور بود، آن آخونده که فلان حال بود. بابا من هم دیدم آن دختر مانتویی را که فلان بود، آن پسر شش تیغه هه را که فلان بود. آن حاجی بازاری را که فلان گفت! حالا که چی؟! یعنی همه شش تیغه ها حاجی بازاری ها و مانتویی ها فلان جورند؟!!

وظیفه  سرجایش، جان  هم باید پایش داد! ولی این نگاه مردم کجا حق «بچه مذهبی» است؟

اصلن مردم محترم، بنده مثلن بچه مذهبی یک نفر آدمم؛ به همراه میلیون میلیون آدم دیگر دین داریم. هر کدام مان هم یک جوریم. شما اگر می خواهی «دین» بشناسی بی زحمت به چشمانت یاد بده دنبال یک عدد دلیل منطقی باشد؛ نه میلیون میلیون آدم.

  • ...:: بخاری ::...

+ از سال اول ابتدایی که حساب کنی، 5 سال دبستان می شود، 3 سال راهنمایی، 4 سال هم دبیرستان، 4 سال هم لیسانس، 2 سال هم فوق لیسانس. سر هم هجده سال طول کشیده برسی به این مرحله ی ترم آخر تحصیلات تکمیلی. این هجده سال(به حساب هر سال 365 روز و هر روز 24 ساعت و هر ساعت 60 دقیقه و....) می شود خیلی. خب؟؟؟ حالا ما حساب می کنیم که هزار چیز نشد و عوضش کارشناسی ارشد شد. خیلی خب.
فرض کن (فرض، فرض، فرض) تا قبل از دانشجو شدن مان هر سال به طور متوسط ـ خیلی خیلی خیلی حداقل ـ 200 هزار تومان خرج کرده باشیم برای مسائل مربوط به ثبت نام مدرسه، 20 هزار تومان هم بابت هر سال لباس مدرسه مثلا، و 30 هزار تومان هر ساله هم بابت کتاب و لوازم التحریر.(خب این اعداد فرضی هستند چون نسبی اند. مجبورم فاکتور بگیرم و مدام میانگین و تخمین و احتمال بزنم. شرمنده.) حسابش می شود 1 سال 250 هزار تومان، و 12 سال به عبارتی 3 و 6 تا صفر کنارش: 3 میلیون تومان.
خب. شش سال دانشگاه در کم خرج ترین حالت ممکن: روزانه سراسری قبول شدی. سالی متوسط 400 هزار تومان برای خوابگاه احتمالا خودگردانت می پردازی. به اعتبار هفته ای 10 هزار تومان رزرو غذا، می شود سالی حدودا 300 هزار تومان غذا خریده ای. سالی فقط یک دست لباس می خری (جان خودت) به مبلغ 200 هزار تومان. سالی مثلا گیریم که 200 هزار تومان هم پول کتاب و جزوه می دهی. سالی هم (باز مثلا و خیلی هم متوسط و میانگین) 400 هزار تومان هزینه کرایه ماشین مسیر منزل به شهر دانشگاه می شود. همه این ها با تخمین هایی در بهترین حالت ممکن هستند. درست؟ (که همه مان می دانیم اصلا این طور نیست و خوابگاه هایمان ترمی 600 هزار تومان هستند و لباس هایمان 5 برابر این هستند و کفش هم می پوشیم و نمایشگاه کتاب هم کتاب می خریم و با بچه ها بیرون هم شاید برویم و هدیه تولد هم بخریم و این ها. اما خلاصه) تحت این شرایط گل و بلبل، سالی می شود 1 میلیون و 500 هزار تومان که ضرب در 6 سال می شود 9 و 6 تا صفر کنارش: 9 میلیون تومان؛ به علاوه آن 3 میلیون می شود 12 میلیون؛ بدون در نظر گرفتن پیام نوری ها، شبانه ها، فوق دیپلم ها، غیر انتفاعی ها، کاردانی ها، فوتی ها، انصرافی ها، اخراجی ها و چه می دانم دانشگاه آزادی ها و همه. گل و بلبل قضیه؛ کاملا میانگین و البته کاملا خام و خالص.
و خالص یعنی بدون هزینه سرویس و بنزین ماشین و انجمن اولیا و مربیان و کلاس کنکور و کلاس تقویتی و فلان و بهمان؛ و خام یعنی بدون احتساب استرس ها و شب نخوابیدن ها و مسافرت نرفتن ها و ترکه های آلبالو و بلوغ و رفاقت ها یا حسودی های پشت نیمکت و عاشقی های لیسانس و تظاهرات و تعطیلی دانشگاه و فلان و بهمان.

  • ...:: بخاری ::...