بخاری

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق...

بخاری

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق...

من تو را نمی شناسم. من حتی اسمت را نمی دانم. من فقط می دانم تو یک پسر بیست و چند ساله ای ـ هم سن خودم ـ با موهای خاص خودت و قیافه خاص خودت و لبخندهای خاص خودت و تکیه کلام های خاص خودت. از همین ها که کسی اسم شان را بلد نیست ولی قیافه شان یاد همه هست و همه عطرش را می شناسند؛ از همین ها که خیلی تیپ شان ساده است ولی توی ذهن همه می ماند؛ از همین ها که همیشه یکجور حس محبت چندساله به آدم می دهند. حس می کنم تو  از سنخ آن هایی هستی که آدم کاری به جنسیت شان ندارد؛ آدم هیچ برنامه ای برای ارتباط بیشتر باهاشان ندارد. ازشان هیچ انتظاری ندارد؛ ازشان هیچ پیش بینی ندارد؛ آدم حتی شاید اصلا کاری به کارشان ندارد. ولی از هم کلامی باهاشان خوشحال می شود؛ کنارشان حس خیلی خوب خوب خوبی دارد. این هایی که انقدر نگاهشان می کنی که بالاخره سرشان را پایین می اندازند و لبخند می زنند و آدم فکر می کند که باهاشان نزدیک و آرام است.
بله تو از همین ها هستی. توی ذهن من هم مانده ای و من تو را نمی شناسم. فقط یک وقت هایی از کنارت رد می شوم. کمی سرم را برایت تکان می دهم. گاهی بی هوا نگاهت می کنم. گاهی هم فکر می کنم کاش می شد با تو قراری چیزی بگذارم برای ـ چه می دانم ـ آشناشدن.
بعد هی فکر می کنم بهت و هی می گذرم و می گذرد تا یک روز مثل فیلم ها بدون مقدمه همه چیز جور می شود. کارم با کسی می افتد ساعت شش عصر روبروی فلان دانشکده. بعد من ظهر بدون صبحانه و نهار می زنم بیرون و تا عصر پیاده خیابان های زیاد و شلوغ و بلند را دنبال این چیز و آن چیز گز می کنم. هوا سرد است. دست و صورتم بی حس شده. گرسنه هستم. هوا سرد تر می شود. غروب می شود. نم هوای سرد، ریز ریز ریز چادرم را خیس می کند. هوا باز سردتر می شود. گرسنه تر سرویس دانشگاه را وسط راه می گیرم. (تا غش و یخ نکرده ام) خودم را به بوفه می رسانم و کیک و نسکافه می خرم و تا برود بقیه پولم را بیاورد یکی از کیک ها را درسته توی دهانم می گذارم. همین طور هوا سرد است و من خیس نم غروبم و بی حسم و خسته ام که راه می افتم سمت «روبروی فلان دانشکده». و این جاست که تو می رسی. اینجاست که توی خاص را می بینم که مثل همیشه ات ساکتی و مثل همیشه ات یک جور غریب ـ که اولش به چشم نمی آید ـ خاصی. من یک دست چادرم و کیک را گرفته ام و یک دست لیوان نسکافه داغ را. من دور و برم هیچ کس نیست. من حواسم کاملا آمده سمت تو. من همینطور طرف توی خاص عجیب و غریب ساکت کشیده می شوم. من لبخند نشسته روی لبم؛ چون تو وسط این هوای سرد و این خستگی و آشفتگی دقیقا همان هستی که می تواند غیر منتظره ی زندگی آدم باشد. همانی که آدم وقتی چادرش خیس است و هوا سرد است و خیلی هم خسته است و خیلی هم آشفته است یکهو تو را ببیند و حس کند «عزیز دلم...!».

تو همانی هستی که می تواند خیلی ساده و البته خیلی مهربان و صدالبته خیلی زیرپوستی یکهو بنشیند صدر مخاطب های آدم.

می دانی؟ تو همان مخاطب خاصی هستی که می شود با تو نسکافه زد.

 

 

+ انتظار داشتید اینجا عکس یک پسر خاص را ببینید؟ (خب حالا که دیدید. به این خوبی.)

+ انتظار داشتید کیفیت عکس توی آن هوا و آن حالت بهتر از این باشد؟ (خدا بیامرزد پدر فوتوشاپ را.)

+ چه عیب دارد آدم شهدای دور و برش را آن بالا بالا ها توی آسمان ها نبیند؟ چه عیب دارد قیافه اش را تحلیل کند باهاش حرف بزند نسکافه بخورد؟ چه عیب دارد آدم بنشیند با خودش بگوید این آدم قبل از این که «گواه خدا» بشود، بچه پدر و مادرش بوده، شاگرد استادش بوده، جزو مردم بوده. قرمه سبزی دستپخت مادرش را دوست داشته. از سرویس دانشگاهش جا می مانده. صبح می رفته نان می خریده. گاهی نمارش قضا می شده. هان؟

+ خب خوشم آمده ازش. چه عیب دارد. خاص است توی این همه آدم که می شناسم. به قول امیرخانی «یتچسبک» تر از این مخاطب های خاص مدرن است. کلللن من با کلاسیک جماعت حال عجیبی دارم. آدم وقتی باهاشان هست مجبور می شود بیشتر فکر کند و نگاه کند تا حرف بزند.

+ یاعلی.

  • ...:: بخاری ::...

نظرات  (۵۶)

  • او من است ومن اویم...باز چرا حیرانم؟!!
  • وااااااااااااااااای عالی بود
    پاسخ:
    واقعن؟قابلی نداشت. الحمدللله رب العالمین.

    اسمی آدرسی چیزی :)
  • ...:: بخاری ::...
  • پاسخ به اینسین ورد:
    ببخشید. فقط میتونم بگم بخشید... :(
    *از چاه خود آب برداریم....*

    سلام....دعوتید

    http://zareh.blog.ir/post/237

    یا علی
    پاسخ:
    سلام.
    خدمت می رسم.

  • میرزا خان
  • خیلی خاص بود . غافلگیرانه
    پاسخ:
    به به جناب میرزا :)
  • مدادمغزی ...
  • خاکستری از آن همه آتش، دل این خاک
    از سینه ی من سوخته تر داشته باشد
    پاسخ:
    :)
    وایییییییی سلام
    بنده ب فال نیک می گیرم درست اون روزی که برگشتم شما آفتابی شدی:)))
    خاستم متنو کامل داشته باشم زدم ادامه مطلب لو رفت قضیه برام:((
    اما بازم دوسش داشتم زیاد، خیلییییییی زیاد...
    نثرت دلچسب بود
    وای که چقد حال میده این یهویی یه جایی یا کنار کسی بودن که از دنیا جدات میکنه
    ممنون بخاری
    راستی مبارکه تغییر دکوراسیون دادی!!!
    پاسخ:
    سلام.
    الان باید یه عالمه لبخند بزنم :))))))

  • ...:: بخاری ::...
  • پاسخ به عسل موفرفری:

    سلام خانوم.
    نه هول نکن همینطوری بود.
    :)
    بوم... اصن یه هوایی بوده،یه هوایی...
    پاسخ:
    وای دیباگ! چ عکس خگشیلی گذاشتی :)

    + واس چی از اسم بلاگ گروهی واس خودتون استفاده شخصی می کنید شما، این بخاری کجاس احقاق حق(به تشدید قاف) کنه؟ هان؟ (*__^)

    ترکوندی! خداییش خعلی قشنگ بود..
    پاسخ:
    ؟!
    خدا ما رو ترکوند البته خخخ
    قابل دار نیست.
    یاعلی.
    به حالت خبری بخونین:)
    من با اسم وبلاگ گروهی زمین خاری هم میکنم این که چیزی نیست!
    {گوشه ای از اعترافات یک جاعل لوگو و صاحب وبلاگ های گروهی!} :)
    پاسخ:
    به به به به!
    (پیشرفت هایی رو تو عرصه های مختلف می بینم که واقعا باید بگم روحانی متشکریم.اصن فقط میشه از ایشون تشکر کرد. میگم نکنه شمام از کشفیات دولت یازدهمید؟ - ای وای فیلتر شدم.)
    سلام . قلمی جالب و جذاب.موفق باشید.
    سلام بر فرزندان روح الله
    پاسخ:
    :)
    سلام علیکم.
    نظر لطف شماست اخوی.
    :)))

    آخه چیزی نمیشه گفت !! خوب ، خیلی خوب ...
    پاسخ:
    وای این یکی :)
    (اون یکی کوش؟بش سلام برسون. نی نی تونم مبارک عزیزم!)
    سلام
    انصافا جالب بود
    موفق باشید
    پاسخ:
    سلام.
    قابلی نداشت.
    (کاش معرفی می کردید به جای ناشناس.ممنون می شدم... علی الخصوص که آی پیتون هم ثبت نشده! از بچه های بالا هستید؟!! خخخخ)
    خوش آمدید :)
    سلام
    تشریف آوردید گفتید بیام
    ولی آدرس خودتون رو نذاشتید
    خب من بلد بودم، بقیه چیه؟
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    یادداشت خوبی بود
    حس مطبوعی بمن داد
    خصوصا امروز که حسابی هوا ابریه و دلم گرفته
    التماس دعا
    یاعلی
    پاسخ:
    سلام.
    به هوای اینکه آدرس رو از برید. کسان دیگه هم می تونن سرچ کنن پیدا می کنن دیگه :)
    ما فک کردیم بستید بلاگو دیگه! چرا نمی نویسید! اون وخ ملت میان به من می گن چرا به روز نمی کنی!! (^__^)
    سلام....
    اونا رفتن تا ما بتونیم راحت تر در شهر قدم برنیم...نسکافه بخوریم و چای داغ دست بگیریم....

    توصیفات عالی است....
    پاسخ:
    سلام.
    ان شالله قدر آرامش مون رو بدونیم.
    متشکرم.

    سلام
    جالب
    بازهم در نتیجه گیری عجله ، کی میخوام درس بگیرم معلوم نیست !!!!!
    پاسخ:
    سلام.
    چی بگم والا :)
    سلام وبلاگ خوبی دارین خسته نباشد
    پاسخ:
    سلام متشکرم :)
  • ...:: بخاری ::...
  • پاسخ به ذره:
    به رسم همان ادب که فرمودید من هم کسب اجازه می کنم.
    مایه مسرت و خوشحالی می باشد.
    یاعلی.
    خوووب بود :)
    پاسخ:
    به به! استاذنا :)
    قلم زیبایی داری
    پاسخ:
    نظر لطف مخاطب محترمه که شما باشی.
    یکی می گفت انسان باید غیرمنتظره باشه
    مومن باید غیرمنتظره باشه
    اصن نمیدونم چرا اینا رو نوشتم. به خودت نگیری ها
    غیرمنتظره بود
    خخخخخععععع
    پاسخ:
    نه بابا من که می دونی به خودم نمی گیرم کللن.
    + شما البته برو به غیر منتظره ها خدت برس. بعله خخخ
    چقدر پستات میچسبه
    ممنونم ازت
    پاسخ:
    چسب از خدتونه عطیه خانوم! :)
    بله جالب بود

    ولی فکر میکنم همچین بدتان هم نیامده که ملت را بپیچانید چرا که یک سری تعبیر ها در توصیف آقای خاص اصلا برای یک فاز دیگر بود آن قدر که فکر کردم اشتباه آمده ام

    !!!!
    پاسخ:
    پاسخ شما در پاسخ به وتر هست. به هیچ وجه من الوجوه پیچاندن در کار نبود. ضمن این که فکر می کنم پانوشت ها کامل بودند به قدر کافی. توضیح دادن در باب این که پیچاندنی در کار نبوده هر چه باشد زیاده است.
    سلام
    واقعا غافلگیر شدم...و فقط میتونم بگم خعلی عالی بود!(^_^)
    لذت بردم :)
    پاسخ:
    سلام اون یکی :)
    غافلگیر خخخ
    قابلی نداشت. شکر خدا.
    دُز احساسیش خیلی زیاد بود...
    اصلا توقع این عکسو نداشتم!
    پاسخ:
    دوز احساسی واس مخاطب خا من هرچقدر باشه کمه.
    از این جمله ی حال بدی میشم. از این که میگید توقع این عمسو نداشتید. عکس اول تو ادامه مطلب نبود تو صفحه اصلی بود. اما به نرم همون وقعم دوستان می گفتن توقع عکس دیگه ای بود...
    ی حال بدی میشم اینو می فهمم.
    ببخشید شما.

    سلام
    بسیار عالی. . .
    حلال کنید
    رفتنی شده ایم. . .
    پاسخ:
    سلام.
    متشکرم.
    دعا کنید ماندنی نباشیم...
    خدا این مخاطبای خاصو زیاد کنه.
    پاسخ:
    به! مونی! :) راسسسی چ خوگشیل میشه 3 تا 0 می ذاری واس مونی :))
    آمین.
    نایب الزیاره ما هم باشید....
    پاسخ:
    بودم.
    دیروز اولین سالگرد تشییع و تدفین شون بود.
    سلام...

    همین الان....

    http://zareh.blog.ir/post/263
    پاسخ:
    سلام.
    خدمت می رسم.

  • حیرانم!!!!!!!!!!!!!
  • اینبار واسه چیز دیگه ای حیرانم.ببخشید احتمالن شما عارفه نیستین عایا؟
    خونه رو مرتب کردم انشاالله آدرسم میدم خدمتتون
    پاسخ:
    سلام مجدد.
    خیر بنده عارفه نیستم.
    زنگ بالا رو بزنید :)

    از دریافت آدرس خیلی خوشحال می شم.
    ببخشین شما آخه آدرس وبلاگ منو از کجا پیدا کرده بودین در حالی که هیچ جا ثبت نشده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    پاسخ:
    جستجو در اینترنت!
    اینو جستجو کردم: او من است و من اویم پس چرا باز حیرانم.
    دلیلش هم شناختن شما نبود.چون سر زدید به بلاگ خواستم ادب رعایت کنم من هم سری بزنم. احتمال دادم آدرس رو بتونم از طریق اسم پیدا کنم، که همین هم شد.
    عارفه نیستم البته.بازم تاکید می کنم بخاری هستم.امیدوارم عاطفه که براتون مهمه رو پیدا کنید!(^__^)
    :)
    از آشنایی با شما خوشحالم!
    یاعلی.


    سلام
    من واقعا یک چیزو متوجه نشدم
    الآن این کیک و نسکافه هه رو تو میخوای بخوری یا اون میخواد بخوره؟
    یاشاید تو داری مثلا بش تعارف میکنی
    بعدش خوابت میبره و تو عالم رویا می بینی یه مخاطب خاص خوشگل داره باهات گپ میزنه
    بعد بیدار میشی می بینی لیوان خالی شده کیکه هم نیس (البته کسی نخوردتشا! مثلا خواب که بودی اون شهیده خورده)
    بعد تو دست میکنی تو جیبت میبینی پول نداری
    به قبر شهیده میگی حالا ما یه تعارف زدیم تو چرا قبول کردی...
    بسه دیگه خیلی داره بی مزه میشه
    بای
    پاسخ:
    سلام.
    2: پاسخ اونی که احتمالن متوجه نشدید اینه: من گفتم «می شود با تو نسکافه زد» و این جمله می تونه به سادگی اینطور معنا بشه که من می تونم در کنار شما نسکافه بزنم. خب؟!!
    1: شما مسعودکیمیایی زیاد می بینید؟!

  • او من است ومن اویم...باز چرا حیرانم؟!!
  • جالبه...منم خوشحالم :)))
    ممنونم که سرزدید ولی اون وبلاگو حذفیدم چون تنظیم وبلاگ تو پرشین بلاگ سخته.اتفاقا تازه درستش کرده بودم.حالا اینجامheyranam.blogfa.com
    تعمیرات اساسی میخواد قالبی که به دلم بچسبه پیدا نکردم مطلب هم همینطور.حالا انشاالله که روبه راش میکنم.
    بازم ممنون در مورد عاطفه هم دعام کنید.
    پاسخ:
    درباره عاطفه حتمن دعا می کنم.
    امیدوارم وبلاگ خوبی ز شما ببینم در همین آینده نزدیک.
    تعمرات اساسی که انجام شد خبرم کنید.
    یاعلی. :)
    سلام...

    مثل آب....

    http://zareh.blog.ir/post/140

    شنیدنی است و نوشیدنی و چشیدنی...
    پاسخ:
    سلام.
    بله مثل همیشه :)
    خدمت می رسم.
  • طلبه امروزی
  • سلامی و درودی
    من دوباره برگشتم ... بروزم با مطلب «بازگشت» ، دلیل غیبتم را نوشته ام ... دوستانی که ما را لینک کرده اند ... آدرس وبلاگ قبلی را حذف و آدرس این وبلاگ را جایگزین کنند . + مباحثی درباره «آزادی بیان»
    پاسخ:
    سلام.
    چشم در اولین رصت جایگزینی انجام میدم.
    خدمت می رسم.
    بازگشتتون هم جای تشکر داره.
    یاعلی.
    سلام...

    اگر هوای شورش داری...بسم الله

    http://zareh.blog.ir/post/259

    یا علی
    پاسخ:
    سلام.
    خدمت رسیدم.
    سلام
    «چه عیب دارد آدم بنشیند با خودش بگوید این آدم قبل از این که «گواه خدا» بشود، بچه پدر و مادرش بوده، شاگرد استادش بوده، جزو مردم بوده. قرمه سبزی دستپخت مادرش را دوست داشته. از سرویس دانشگاهش جا می مانده. صبح می رفته نان می خریده. گاهی نمارش قضا می شده...»

    یا شاید مثلا قبل از اینکه گواه خدا بشود و در آغوش اباعبدالله جای بگیرد
    یکی دوتا مخاطب خاص دانشگاهی داشته که بعد از ظهر ها باهاشان نسکافه می زده؟
    هان؟ امکانش که هست، نیست؟
    چه عیبی می تواند داشته باشد مثلا؟
    بعضی ها خیلی امل اند...، ولشان کن.
    تو برو با شهدا حالت را بکن و بقیه را بی خیال شو.
    پاسخ:
    سلام.
    عجب!
    بله می شود.
    بخاری بی خیال همه امل ها نسکافه می زند.
    یاعلی.
    سلام...

    چیزی برای نوشتن ندارم....جز این سروده زیبا که این روزها زیاد گوش می دهم....

    باسمه تعالی سر....حمید رضا برقعی

    http://ammarclip.blog.ir/1392/09/27
    پاسخ:
    سلام.
    سید حمیدرضا را بی وقفه می خوانم و گوش می کنم.
    ممنون از اینکه دعوتم می کنید.همیشه.
    سلام
    قبل از ادامه مطلب با من بودین دیگه نه ؟‌!

    + خیلی زیبا بود. ایول.
    پاسخ:
    سلام.
    چی؟!!!!

    + قابلی نداشت.
  • محمد حسین خانی کوثرخیزی
  • یه مدت هم همرزماش مخاطب خاص من بودن
    پاسخ:
    یه مدت؟! بعد الان دیگه نیستن ینی؟!
     :)
  • ...:: زرافه ::...
  • یک پسر بیست ساله ای هم در دانشگاه ما بود که خیی دوستش داشتم و آن موقع همسن هم بودیم. هر موقع هم میرفتم پیشش به غلط کردن می افتادم که مرا ببخش که فلان کردم، مرا ببخش که بهمان کردم.
    چند وقتی میشود ندیده امش. دست روزگار - یا دست کارهای بدم - جدایم کرده ازش.
    دلم برایش تنگ شده.
    ---
    نوشته تان بی اغراق عالی بود. قلمتان مستدام، ذوقتان پایدار:)
    پاسخ:
    گاهی وقتی برمیگردم توی ذهنم به آن روز و آن نسکافه میبینم بیخود نیست معتاد کافئین شده ام.
    _____

    چقدر خوشحال شدم که زرافه با بیجامه خال خالی اش رو توی وبم دیدم :)
    (دوباره و چندباره تسلیت...)
    الحمدلله رب العالمین.

    میگم عالی بود شک نکن
    ذره ذره خستگی و شادی و دلواپسی های شیرینش را حس کردم هر چند مخاطب خاص هرکسی خاص خود خودشه اما ته حسه همیشه شبیه هم هست
    عالی بود بعد از ٤سال یاد لحظات ناب جوونی افتادم خاطراتی که بخاطر بودنش امروز این هستم .
    ممنون
    پاسخ:
    نظر لطف شماست.
    چ خوشحال شدم از خوشحالیتون :)
    سلام خیلی زیبا بود..واقعا تصور نمیشد پایانش این طور باشه..
    پاسخ:
    سلام.
    شما لطف دارید. :)
    عجب زیبا نوشتی و محسوس...
    منم یه مخاطب خاص دارم که خییییییییییییییلی هم دوستش دارم...ولی نمی دونم اونم دوستم داره یا نه :(
    البته من هم اسمشو می دونم هم قیافه شو می شناسم...
    ولی کنارم نیس...
    نمی دونم کجاس... ولی قطعا تو قلب منه...شک ندارم...
    پاسخ:
    سلام.
    لطف دارید.
    درباره این که دوستون داره شک نکنید. چون شما نبودید که اونو پیدا کردید. اون بوده که شما رو کشونده. اینو هم من وهم شما مطمئنیم.
    خدا براتون نگهش داره. :)
    امیدوارم همونطوری که گفتی، دوستم داشته باشه...
    :(

    در این رابطه قبلا نوشتم:
    http://no-concern.mihanblog.com/post/77
    پاسخ:
    قول شرف میدم.
    یا حتا قسم می خورم. والله. بالله. تالله.
    خوبه؟
    وااااااای عالی بود بخاری! یعنی محشر. بهترین نوشته ای که ازت خوندم. اصلا بهترین نوشته ای که تو این چند روز خوندم!
    پاسخ:
    بله! (0___0)
    چی بگم والا! قابل نداره!
  • محدثه نیک سرشت
  • سلام.
    واقعا بی نظیر بود...
    خیلی خیلی حال کردیم باهاش...
    دلنشین و گرم و دوست داشتنی...

    اجرکم عند الله.
    یا حق.
    پاسخ:
    سلام علیکم.
    شما لطف دارید خانوم. :)
  • حیران دوست
  • سلام؛
    خیلی خوب بود.هم موضوعش و هم متن و فضاسازی تون.
    امیدوارم همیشه با شهدا مأنوس و محشور باشیم.
    پاسخ:
    سلام.
    الحمدلله به دل دوستان نشست.
    متشکر. ان شالله.

    عالی بود،ممنون
    به منم چسبید
    پاسخ:
    قابلی نداشت دلتنگ.
    واقعا محشر بود، غیرمنتظره
    بسیار زیبا
    پاسخ:
    شما لطف دارید... :)
    زیبا.....
  • منور الفکر
  • باورت میشه از وسطاش فهمیدم شهید گمنام دانشگاهو میگی؟!
    پاسخ:
    :))
    الحمدلله از مظنه اتهام خارج شدیم!! یکی از بروبچه ها(بدون اینکه ادامه مطلبو بخونه) پیامک داده بود فلانی از تو دیگه انتظار نداشتم!!
  • منورالفکر
  • چون این حس کاملا مشترکه, زود گرفتم منظورتو...
    نه تنها ایرادی نداره بیاریش پایین قاب عکس شهید رو از آسمون و برات بشه یه عزیز زنده که دلتنگی براش و دل دادن بهش خییییییییییییلی عادیه
    بلکه اصلا یکی از ابعاد تفسیر
    "...حسن اولئک رفیقا"(آیه69 نسا) همینه...
    پاسخ:
    بامزه بود! یکی از ابعاد تفسید :)
    سلام

    با ذکر منبع این مطلب رو توی وبلاگ خودم منتشر کردم
    هرکجای مطلب رو بگیره خواننده به وبلاگ شما راهنمایی میشه
    راضی نبودین بگین پاکش میکنم
    یاعلی
    پاسخ:
    سلام.
    الحمدلله. همین که با ذکر منبع باشه راضی راضی ام. ان شالله گرمنفعتی هست همه بخونن اگر هم نقدی هست همه راه بیانش رو داشته باشند.
    یاعلی مومن.
    Heck yeah this is extlacy what I needed.
    پاسخ:
    English?!
    good to here that
  • ...:: بخاری ::...
  • پاسخ به بنده خدا:

    میشناسم؟؟؟ :-/
    هردوش یکی ان. یکی ام.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی