بخاری

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق...

بخاری

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق...

بخاری

حالا پاییز است
من سردم است
این «دوستت دارم»
کلمات کدام فصل اند؟
(م.مؤید)


+ نوشته های بخاری وقف عام شده اند.
شما هم در این وقف سهیم باشید؛
بخوانید و به نیت وقف منتشرش کنید.

نقشه

دقیقا از وقتی شروع شد که....کسوف شد.

"هـ" ــ که عاشق نجوم است ــ آمده بود پیشم و گفت که هفته بعد کسوفی خواهیم داشت در نمی دانم کجای زمین. (و چه ذوقی هم داشت) تاریخ و روزش را لای تقویم می جستیم که "هـ" پیدایش کرد و گفت" دوشنبه به عربستان می رسه ،سه شنبه به ما. می دونی؟ می خوام با بابام هماهنگ کنم که ..."
اصلا حواسم به بقیه حرف هاش نبود. فقط راستش...

*

دوشنبه به عربستان...سه شنبه به ما...

دوشنبه عربستان...

سه شنبه ما...

*

چیزی که جذبم کرده بود، " تفاوت زمان " بود؛ که می شود یک واقعه ی واحد در اوقات متفاوت در این کره ی خاکی اتفاق بیفتد...

*

اختلاف غربی ترین مرز روسیه تا شرقی ترین مرز آن، حدود دوازده ساعت است؛ یعنی اگر در غربی ترین مرز، صلاة ظهر باشد، در شرقی ترین مرز، نیمه شب است و وقت نافله. عید فطر به ذهنم آمد که همیشه " یک روز بعد از عید عربستان " است. یا نقطه ی مقابل ما در زمین: آمریکا؛ که روز و شبش برعکس ماست.

*

حساب کتاب کردم برای روزهای هفته. خیلی جالب بود: مسیحیان نیویورک، دوشنبه ی روس ها به کلیسا می روند. اگر مسلمانی در مصر یا فلسطین بخواهد نماز جمعه بخواند هیچ گاه نمازش مطابق نماز جمعه ی یک ایرانی نیست. نماز جمعه های ایرانی ها هم شنبه های عربستان برگزار می شود.

*

تنها نتیجه ای که می شود گرفت این است: لحظه هایمان با هم فرق می کند.
یک لحظه احساس کردم هیچ هماهنگی وجود ندارد.... یخ کرده بودم از این عدم تطابق؛ از این عدم امکان اعتماد به زمان. از اینکه اگر قرار باشد در دنیا فقط یک بار، در یک لحظه، تنها یک اتفاق برای همه جهان بیفتد... اگر وعده مان داده باشند...
پای چه ایستاده ام وقتی وعده دارم که "و نرید ان نمن..."
حس کردم باختم...

*

گذشت.

سرگردان بودم میان این همه جمعه. میان همه جمعه های زندگی ام که حالا انگار دیگر جمعه نبودند. همه ی غروب های دلگیر جمعه هام. همه دعاهای فرجی که مثلا غلیظ تر می خواندم. همه لحظه هایی که مثلا " اختصاص داده بودم " (و البته همه ی  لحظه های دیگری که اختصاص نداده بودم...) مانده بودم حیران ساعت ها و روزهای به قول خودم " اشتباهی " زندگی ام باشم، یا شرمنده ی همه لحظاتی که حرام بی توجهی ام شده بودند...گشتم میان لحظه هایم و دیدم کلی وقت به بهانه ی " نزدیک نبودن به جمعه " از کفم رفته. خیلی ساعت ها حواسم نبوده که هست...که نفس هایمان ــ حتی وقتی شاید جمعه نیست ــ به هوای او شمارش می شود. یا پلک زدن هایمان می شود قیچی های آتشینی که حبل المتین بین من و او را مدام و مداوم کوتاه تر می کنند. و من انگار نه انگار...حواس من ــ و خودمانیم، صدا و سیمای کشورم ــ هردو به " جمعه های خودمان " بود و بس. و حالا فهمیده ام همه ی لحظه هایم ممکن بوده جمعه باشند...

*

امام صادق(ع) : هر صبح و شام در انتظار فرج قائم ما باشید.

  • ...:: بخاری ::...

نظرات  (۱)

This intrcduoes a pleasingly rational point of view.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی