بخاری

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق...

بخاری

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق...

آنا سه روز از من بزرگتر بود. از پنجم ابتدایی و همزمان، از کلاس زبان می شناختمش. شبیه من نبود. من چشم و ابرو مشکی و او بور خرمایی؛ من شلوغ و شر و البته درسخوان و او تنها و کمی خجالتی و شاگرد متوسّط؛ من آزاد و راحت و او استرسی و حرص بخور. آنا ویالون می زد؛ سوم راهنمایی که بود دوچرخه سواری کردنی با پسرعموهایش شلوارک باشگاه می پوشید؛ آنا به قول خودش «آن شکلی» بود و من «این شکلی».

امتحان تاریخ داشتیم. تاریخ توی کتش نمی رفت و من درس هایم نخوانده نوزده و نیم بود. مادرش گفت آنا بیاید خانه تان برایش تاریخ درس بده. آمد نشستیم درس خواندیم و حرف زدیم و کتابخانه ام را ورق زدیم و توی حوض آبی وسط حیاطمان به هم آب پاشیدیم. فردا امتحانش خیلی خوب بود. می خندید. هفته بعدش Final کلاس زبان مان بود. خواسته بود بروم خانه شان درس بخوانیم. آمده بود پیشوازم توی کوچه. چادر سفید با گل های ریز قرمز روی سرش بود. می دانستم اولین چادرش است. می دانست می دانم. می خندید. مرا برد طبقه دوم؛ اتاق برادرش، اتاق نشیمن، اتاق خودش، برایم ویالون زد. شربت خوردیم، درس خواندیم. بعد هم رفتیم کلاس زبان.

توّلدش (که یادم نیست انگار با تولّد برادرش می گرفت تا بتواند همکلاسی هایش را دعوت کند) مامان اجازه نداد بروم. گفت نمی شود. گفت شما اصلاً نمی توانید با هم دوست باشید. می دانستم نمی شود. می فهمیدم آنا «آن شکلی» است و من «این شکلی». ولی دوستم داشت. من هم خودش و خنده هایش را دوست داشتم. آنا از اینکه فهمید کنارش نیستم اشکی شد. یادم هست ظهر موقع نماز جماعت، چادرم را برداشت ـ تازه چادری شده بودم ـ گذاشت روی سرش، خندید و گفت حالا «مثل تو» شدم. از همان روز فهمیدیم یک مرز عمیقی بین مان هست که نمی خواهیمش. نمی خواهیم و به روی خودمان هم نمی آوریم. هی می خواستیم نبینیمش و هی طاقت می آوردیم.

بعد از سوم راهنمایی ام دیگر با هم نبودیم. ریاضی یک مدرسه غیر انتفاعی رفت؛ انسانی مدرسه شاهد رفتم. او مهندسی می خواست من زبان. 88، پیش دانشگاهی مان که تمام شد بعد از چهااااااااااااااااااااااااااااار ساااااااااااااااااااااال توی خیابان دیدمش. عوض نشده بود. عوض نشده بودم. تبلیغات انتخابات بود. دستبند عریض و طویل سبزی انداخته بود دستش و به کیفش پاپیون سبز وصل کرده بود. من بنر دستم بود به قواره قد خودم همه اش نوار های سه رنگ پرچم که می بریدیم دست بند می شدند. نگفتیم تو «آن شکلی» هستی و من «این شکلی». همان ها بودیم. با همان بغل های محکم و خنده های خوبش و این دفعه اشک های یواشکی من. بعدتر که دانشگاهم تمام شد دیدمش. گفتم که ارشد الهیات قبول شدم و داد زد «وای چه سخت!» گفت که آموزشگاه ویالون تاسیس کرده و گفتم «وای چه سخت!». می خندید. همان بود. همان بودم. بی هیچ سوال و جوابی. با همه تعارفات رفاقت عجیب مان.

همین سه هفته پیش توی اداره گذرنامه مادرش را ـ و برای اوّلین بار، پدرش را ـ دیدم. پدرش جواب سلامم را نداد. سلام که کردم نگاهم کرد و رفت یک سمت دیگر. مور مورم شد. مادرش گفت آنا سه ماه است رفته آمریکا. مور مورم شد. چرا این همه مدّت هیچ وقت تلفنی حرف نزدیم؟ چرا هیچ وقت هیچ ایمیلی از آنا نگرفتم تا اگر روزی خواست برود یک خراب شده ای بتوانم باز پیدایش کنم؟ مادرش گفت آموزشگاه زبان اگر روزی زدی خبرم کن بیایم انگلیسی یاد بگیرم بروم پیش دخترم! که چی؟؟؟ اصلاً درسش که تمام شده بود، ارشد که نمی خواند، تک دختر خانواده بود، چرا رفت امریکا؟؟؟ خانم اداره گذرنامه صدایم کرد. گفت کشور را خالی گذاشتی. گفتم جای خاصی مدّ نظرم نیست. گفت خالی نمی شود. هر کشوری شد بنویس. اروپایی آمریکایی جایی. مور مورم شد. چرا از آنا آیدی اسکایپ لعنتی اش را نگرفته بودم؟ چرا از ارشد نخواندنش و «کارامو کنم» اش نفهمیدم می خواهد برود؟ چرا هیچ وقت یک خیابان بالا و پایین نرفتیم با هم حرف بزنیم که به من بگوید می خواهد برود امریکا. چرا هیچ وقت توی این چند سال تولدش را تبریک نگفته بودم؟؟؟ خانم اداره گذرنامه گفت نوشتی؟ گفتم نه؟ گفت خانم جان، گفتم که، اروپایی آمریکایی... یخ کردم. نوشتم عراق. خودکار را پس دادم آمدم بیرون.

امروز بیستم شهریور است؛ تولد آنا. می شود یازده سپتامبر دو هزار و پانزده. می شود اولین یازده سپتامبری که توی نیویورک است. یاد خندیدنش که می افتم فقط همین توی ذهنم می آید که آنا الان کجای نیویورک دارد راه می رود. نمی دانم حتی می داند که امروز یازدهم سپتامبر است یا نه. نمی دانم توی دنیای «آن شکلی» او یازدهم سپتامبر معنا دارد یا نه. دوست داشتم «این شکلی» بود. دوست داشتم همه روزهایی که ادای روشنفکر ها را در آوردیم و فرق مان را به روی خودمان نیاوردیم یک بار یک لحظه هم که شده به امروز فکر می کردیم. چرا نفهمیدم؟ چرا نشد یک بار هم که شده به ذهنم برسد که دنیای «آن شکلی» آخرش بعید نیست به آمریکا رفتن این شکلی برسد؟

سخت که هست؛ ولی از همین جا تولدت مبارک، آنایی که شبیه من نیستی.

 

* با همین حال، قبلاً : ژو ووزامپخی

  • ...:: بخاری ::...

نظرات  (۱۹)

  • محمدحسین خانی
  • کلا همیشه داریم میدویم، اما این ترمزهایی که دست روزگار می‌کشد، بعضا اینقدر خشن است که اگر کمربند نبسته باشی و صندلی را سفت نچسبیده باشی، با سر می‌روی در شیشه‌ی روزگار؛
    سر فدای سرت،‌ شیشه‌ی روزگار را که می‌شکند چه کنیم؟؟
    پاسخ:
    عجببببب!
    خیلی خوب....مث همیشه:)
    پاسخ:
    عه!
    چن وخ بود این اسمتو ندیده بودم :|

    + اره قهوه ایه.حالا منظور اون اصطلاح! خخ
  • یاسمن هرندی
  • من چی بگم که یه ماهه برادر دوقلوم رفته آمریکا!؟
    البته بی خبر نیستم ازش، ولی اون حس دلتنگی قطعا برای من بیشتره
    ضمن اینکه فکر میکنم اگه کشش خونی نباشه این روابط از راه دور معمولا پایایی و جذابیتی نداره... بعد از یه مدت خود به خود کمرنگ میشه! ایمیل هم داشتی شاید ساا دیگه بهش فکر هم نمیکردی!
    پاسخ:
    شوخی میکنی :||||||||||||
    اره.
    البته اصل مطلب ناراحتی بخاطر دوری بین شکل مونه نه خودمون...ناراحت کننده تره...
    تولدش مبارک :)
    پاسخ:
    ...
    موهای آنا شبیه من بوده!!
    .
    .
    .
    نباید عقیده هامون را وارد دوستی هامون کنیم، مهربان بودن از جدال بر سر عقاید مهم تر است
    پاسخ:
    مهربان بودیم.
    نشد.
    راستی. دوستی بر اساس عقاید بهتر است.

    ای بابا ای بابا خیلی حس بدیه این دوریه بین شکل دوستا من تجربه ش کردم.
    خوبه دوستی با عقاید مشابه باشه ولی نمیشه بیشتر وقتا گاهی شاید همین تفاوتا به سمت هم جذبمون میکنه. گاهی هم تغییر تو گذر زمان ایجاد میشه که بازم دست تو نیست . دوست رو که نمیشه عوض کرد دورش انداخت میشه؟!!!
    خدا کنه بازم داشته باشی ش ببینی ش....
    پاسخ:
    نه نمیشه عوضش کرد.
    ولی سبک زندگی رو میشه عوض کرد.
    هم مال خودتو، هم مال بقیه رو.
    ان شالله
    ممنون سر زدی بم!
    سلام
    ناگهان چه زود دیر می شود...

    یاد کتابی زببا افتادم...

    پاسخ:
    سلام.
    ممنون از حضور.
    اسم کتاب؟
    سلام
    دو دلم
    نمی دونم بگم یا نگم
    باید قول بدید ناراحت نشید
    :D
    یخورده یخ بود!
    اون قبلیه بهتر بود. البته قطعا نتونسته بود فضایی رو که می خواستید به زیبایی این یکی برسونه
    ولی بهتر بود
    (شاید پست قبلی زیادی تعریف کردم:C )
    راستی منم یازده سپتامبر تولدمه!
    پاسخ:
    سلام.
    ناراحت؟!
    بله قبلیه بهتر بود. این فقط خاکستر بود. گرم نمی کرد خب. قبلی خاکستر نبود.
    تعریف و تمجید ک مهم نیست.
    عه؟ یازده سپتامبر؟ توی دنیا شما یازده سپتامبر معنا دارد؟
    تولدتون عید، و عمرتون با عزت ان شالله.
  • بنت الهدی .م
  • داستان فوق العاده ای بود..واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم
    آنهایی که اسمشان آنا است،مطمئنا متعلق به فضایی هستند که با اسمشان در تناسب باشد
    هنوز هم نمیدانم چرا پدر و مادرها این بیرحمی را در حق فرزندانشان میکنند و فرهنگ اصیل و اسلامیمان را ازشان میگیرند
    پاسخ:
    واقعیت بود. شما لطف دارید.
    ایشون اسمش آناهیتاست. آناهیتا پیشینه ایرانی داره. و البته خود آنا هم اسم ترکی هست و نیز...


    خوب بود
    تا انتها خوندم
    پاسخ:
    الحمدلله.
    تشکر.

  • دکـ لـ مـ هـ
  • چه دردِ آشکار و نهفته‌ای داشت این متن...

    چقد دوس دارم عاقب بخیر شم الان!
    ... چه این شکلیاش چه اون شکلیاش...چه تو ایرانیاش چه تو آمریکاییاش... چه 20 شهریوریاش چه 11 سپتامبریاش... ان‌شاءالله عاقبت بخیر شن
    پاسخ:
    آمین...

    چه خوب بود این متن
    و چقد داستان این مدل دوستی ها زیاده تو زندگی من
    تو همه ی ابعاد....

    راستی ماجرای قبولی ارشدو تبریک میگم تازه متوجه شدم
    همیشه موفق باشی
    یاعلی
    پاسخ:
    الحمدلله.

    + عرض ارادت خانووووووووووووم! :)
  • صحبتِ جانانه
  • آخی...
    پاسخ:
    ...
    با این که محتوای خاصی نداشت و یه موضوع کاملاً شخصی بود، اما از خوندن متن لذت بردم... نوعِ نگارشت بسیار شیرینه بخاری جون :)
    پاسخ:
    شما لطف داری بانو 
  • ...:: ایمان ::...
  • کاش بشود یکبار دیگر آنا را ببینید و یک دل سیر باهم صحبت کنید و قدمی بزنید.
    پاسخ:
    دلم برش تنگ شده.
    لعنتی حتی نمیدونم چرا
    کمی تا قسمتی شخصی بود...

    ولی از دلش خیلی حرف ها بیرون می آمد...
    پاسخ:
    بعضی حرفا گفتنی ان بعضیام نگفتنی.
  • محمد رنجبر
  • بیایید زبان ذهنمان را بگذاریم توی بقچه و بذاریم کنار... الان بیایید ارتباط برقرار کنیم... با چه؟ نمی دانم... فقط باید زبان را با دوستی ها قاطی نکرد ...
    پاسخ:
    شاید هم.
    هر چه بود./
    whatever ؟
    سلام.
    عخخخخیییی....دلم گرفت یاد بچگیام افتادم‌.چقد بادخترعموم صمیمی بودم.خونه هامون چسبیده به هم بود.بعدازظهرای تابستون ساعت ۳ به اونور که میشد وقتی تو کوچه پرنده پر نمیزد میرفتم در خونشون سرک میکشیدم تو حیاط داد میزدم معصوووووووووم بعد چند بار داد زدن سروکله ی معصومه پیدا میشد این توی حیاط یا رو جدولای کوچه می نشستیم که وقتی بلند میشدیم پاهامونو حس نمیکردیم.
    وقتی ما خونه زندگیمونو کول کردیم رفتیم چند استان اونورتر بازم هرموقع که مامانم خونه نبود تلفنو برمیداشتم زنگ میزدم به معصومه و یکی دوساعت از هر دری حرف میزدیم.
    ولی یدفعه نمیدونم چیشد که رابطمون عوض شد.من یه خط فکری برای خودم انتخاب کردمو اونم چسبید به عقاید روشنفکرانه ی داداشاش.الان خیلی وقته که باهم حرف نزدیم.بنظرم بخوایم نخوایم طرز فکرا و عقاید مهمن.تفکر آدما تعیین میکنه که کیا دوستاشون باشن. بنظرم یجورایی دست خود آدم هم نیست.ولی من الان زنگ میزنم به دخترعموم یا اینکه براش پیام میفرستم.دل دلم هواشو کرد.مرسی از مطلب خوبتون.
    پاسخ:
    علیک سلام ممنون از درد دلت!
  • محمد صابر نی ساز
  • مثل همیشه، یک فضا سازی محشر داشت
    جهان دوستی شما دو نفر را چقدر خوب حس کردم و اگر چند لحظه ای همانجا میماندم، اشکی میشدم به قول خودتان

    بهر حال این شکلی ماندن هزینه دارد
    و باید پرداخت
    حتی به قیمت از دست رفتن صمیمی ترین دوستها
    من هم تجربه های مشابه خیلی زیاد دارم
    بهتر است برای خودم یادآوری نکنم ....
    پاسخ:
    الحمدلله.
    لطف شماست.

    حرفتون دقیق بود.
    قبول دارم...
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی