بخاری

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق...

بخاری

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق...

برخی در زندگی ما هستند. این ها مجازی اند و با حقیقی هایمان کاملا متفاوت اند؛ جزو علایق یا سلایق یا چنین چیزهایی. همه ی ما نیستند ولی بخشی از ما آن ها را می پسندد، یا بخشی از ما بخشی از آنها را می پذیرد. خواننده اند یا بازیگرند یا بازیکن اند یا کتاب اند یا نقش اند یا چیز و چیز و چیزک اند. و گاهی موقتی اند و گاهی عمیق اند و گاهی نوستالژیک اند و گاهی متغیرند.
 و دو نوع اند: یا پر رنگ شان می کنیم، و یا خیر.
 شخصا خوش نداشتم و ندارم که مجازی های زندگی ام جای مشخصی باشند؛ این که اطوارشان جلوی چشم باشند؛ این که همه کارهایی که هر روز خدا همه آدم های روی زمین انجام شان می دهند، حالا محض خاطر این مجازی ها مهم بشود. فوق ذوقم نسبت بهشان این بود که از یکی بپرسم فلانی کتاب جدید ننوشته؟ یا آلبوم جدید فلانی نیامده؟ یا بالاخره فلان چیز ترجمه شد؟ و همین. نه آن روزها دفتر باربی و سارا داشتم و نه این روزها پرندگان خشمگین و دی اند جی مادلز. دسک تاپم هیچ وقت عکس «کسی» نبود. دیوار اتاقم مال «کسی» نبود. لباس تنم شکل «کسی» نبود. اصلا حساس بوده ام به این که دنبال چیزی باشم؛ نه که مهم نباشند؛ نه. بسیار مهم بودند؛ بسیار موثر بودند؛ بسیار دوست داشتنی بودند؛ فقط رنگ نگرفتند؛ رنگ نگرفتم. هیچ وقت هیچ چیز مجازی پررنگ نشد که حالا لباسش یا تکیه کلامش یا عاداتش یا رنگش یا ریتمش یا غیره اش پررنگ بشود. هیچ کس آن قدر پررنگ نشد که بخواهد شکل بشود؛ که بتواند آن قدر مهم بشود که من شبیهش بشوم.
 و خب بله باید یک عدد مثال بزنم قبل از اصل کلام، که وقتی آخرش را خواندی ملتفت حرفم بشوی.
*
مثال:
 واضح ترین وشایع ترین مثال را همین دیروز دیدم. اصلا به لطف بلاگستان، هر روز می بینم. می بینم که دخترک یا پسرک مثلا پانزده ساله ای با سه نوع فونت اجق وجق(که هیچ وقت خدا خواندن و نوشتنش را یادنگرفتم) خودش را «لواتیک»، «بیبرین»، «گومزین»، «سوئیفتین»، ـ و این اواخر ـ «آدلیک» (!!) می خواند. (که علی الحسابشان می شود طرفداران دمی لواتو، جاستین بیبر، سلنا گومز، تیلور سوئیفت و آدل) بعد هم هی چپ بروند و راست بیایند که بله، این عکس «تیلور جون» است وقتی که دسته گلش را پرت کرد سمت جمعیت و ای وای خدا کاش من هم آنجا بودم که آن دسته گل از روی من رد می شد. یا «دمی» به خاطر آن پسره ی «ال.دنگ» یک روز در تیمارستان بستری شد. (یک روز؟) و ای خدا ببینید این «سلی» چه عاشقانه «داداش کوشولووو»یش را نگاه می کند «عجیجم»... این اواخر هم یک شاهکار دیدم: دختر سیزده ساله (باور کن!) نوشته بود من فلانی ام سیزده سال دارم و این وبلاگ را به عشق شوهرم جاستین بیبر ساختم. از اون دختره ی «...» ی ایکبیری سلنا هم به شدت متنفرم که شوهرمو داره ازم می دزده و بهتره بدونین نظراتی که اسم اون توش باشه تایید نمیشه.
*
توضیح:
بخاری البته شعر های «آدل» را گاهی می نویسد. «آندر د میستلتو» ی «جاستین» را بسیار بسیار نیکو و گریم های «دمی» را بسیار بسیار حرفه ای می داند. «لاو استوری» اثر «تیلور» را هنوز جزو تاپ فایو «لاو استوری» ها در کنار «مایکل» می گذارد. و شاید باور نکنید ولی«ع یر ویدات یو» ی آن دختره «سلنا» را ـ به دلیلی ـ بیش از هزار بار شنیده؛ اما رنگ...؟

*
سوال:
افتاد؟ «رنگ گرفتن» افتاد؟ تقریبا همان «جو» خودمان؛ که سیزده ـ چهارده ـ پانزده ساله اش می شود این مثالهایی که مذکور هستند، و بیست و یک ـ بیست و پنج ـ بیست و هفت ساله اش می شود خودمان.
رنگ ها ویژگی ها را عوض می کنند. مهم ها را بی اهمیت و بی اهمیت ها را مهم جلوه می دهند و همه ما این ها را می دانیم. و اصلا برای همین به «شوهرم شوهرم» آن دخترک سیزده ساله می خندیم. و عزیز تو هم می دانی که مثال ها «زیادی» اند در این متن، و اصلن اصلن اصلن مهم نیستند. و توضیح واضحات اند برای قسمت التفات.
 *
 ادامه:
ما هرهر به این توهمات ملت می خندیم؛
و شخص شخیص خندان احساس وظیفه کننده مان آیا خودش متوجه رنگ های زندگی هست؟ متوجه رنگ هایی که معنای ویژگی ها را عوض می کنند هست؟ آیا شخص شخیص متوجه مان، خودش رنگ داستایوفسکی و نیچه و اشو و اسکورسیزی و کوئیلو و جلال و هدایت و خیلی های دیگر نگرفته؟ (چه فرق می کند.)
که با «رنگ» بزرگ بشوی؛
که رنگ ها باشند که تو را بزرگ کنند؛
که تو با رنگ ها به چشم بیایی.
و رنگ، مختلف است.
*
اصل کلام و مکان التفات مورد نظر:
تو، یک صفحه ای؛
و رنگ، گاهی روی قلم است، که طرحی می شود روی تو؛ یا حتی اگر شتک بزند طرحی نو در پیچیدگی توست.
و رنگ، گاهی توی سطل است، و از بالا تا پایین، تو را مثل خودش مات می کند. تو می شوی «آن رنگی». رنگ مات یک دست؛ که گاهی زیبا هم هست ولی ـ عکاس ها و طراحان می دانند که ـ به آن تابلو نمی گویند نقاشی و بلکه می گویند «sample». و فرقش با تابلوی اول آن است که تابلوی اول را لزوما باید یک نقاش کشیده باشد که اثبات حضورش خود تابلوی نقاشی است. کما اینکه کور ـ و نه نقاش ـ هم می تواند یک سطل رنگ ـ و مهم نیست به چه رنگ ـ بپاشد توی صورت یک تابلو و بگوید:
ــ بیا. تمام شد؛ بعدی.
مزیت نقاشی این است که دیگر در به در همه ی ادیان و کتاب ها و جمله ها و عکس ها و لحظه ها را نمی گردی دنبال روی ماهش. نقاشت در همان پیچ و تاب منحنی های پیچیده ی تنیده ی خود توست و فاصله اش با طرحت، کم تر است از فاصله ی تو با رگ گردنت. گم نمی شود.
بعد تو هم می شوی تابلوی با مرام؛ که نقاشش را هیچ وقت یادش نمی رود.
 *
حرف من؟ این همه مثال؟ این همه توضیح واضحات؟
ـ عزیز... ماه رمضانی،خودت باش و پیچ و تاب هایت.
 
رنگی نشو. همین.

  • ...:: بخاری ::...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی