بخاری

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق...

بخاری

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق...

پانزده سال تمام، هر صبح عینک دودی اش را به چشم گذاشته بود و گوشه ای از تقاطع خیابان نشسته بود. ندار هم نبود. ناتوان هم نبود. فقط دستش به کار نمی رفت. دل و دماغ نداشت. در ثانی، چه کسی به یک شصت و پنج ساله بی سواد بی خانمان کار می داد. نه سر و همسری، نه انگیزه ای؛ هیچ. تنها مسئله خوردن و خوابیدن بود که خوابیدنش سالهای سال بود با نگهبانی ساختمان های نیمه کاره در گوشه و کنار شهر حل می شد و خوردنش هم با صدقات مردم.
پانزده سال تمام، تقاطع را قرق کرده بود. پانزده سال تمام، برای گدایی، صبح و شب خودش را به کوری زده بود و از ترس اینکه مردمانی که صبح ها پول توی جیبشان را کف دست او می گذاشتند، ببینند که او کور نیست عصا به دست گرفته بود و خودش را روی زمین انداخته بود. و به در و دیوار خورده بود. به در و دیوار خورده بود و چشم های عسلی روشنش را پشت عینک دودی خیلی خیلی بزرگی پنهان کرده بود. از خودش می ترسید. از خود واقعی اش وحشت داشت. از اینکه روزی برسد که خود واقعی اش همه چیز را لو بدهد؛ که روزی برسد که مردمان دیگر صدقه شان را برای یک گدای دروغ گوی پست فطرت که پانزده سال تمام، چشم هایش را پشت آن عینک سیاه بدقواره دفن کرده، کنار نگذارند. از خودش می ترسید، و هر بار بیشتر پشت آن قاب سیاه مخفی می شد؛ هر بار بیشتر خودش را به در و دیوار می کوبید؛ بیشتر روی زمین می افتاد؛ کمتر سرش را تکان می داد. چند سال آخر، شب ها توی اتاقک های درب و داغان نگهبانی ساختمان های نیمه کاره برج های اسکلتی عریان، حتی کوری را تمرین می کرد. که یک کور واقعی باشد، که هیچ کس به آن چشم های عسلی روشن شک نکند؛ که حتی گردنش را هم کمتر تکان بدهد. حتی پشت آن دو تا قاب سیاه، چشم هایش را  هم می بست.  و خوب بله، خسته هم می شد. خسته شده بود حالا شده بود شصت و پنج ساله گدایی که پانزده سال برای گدایی، خودش را صبح و شب به کوری زده بود. شصت و پنج سال گدایی که به هیچ دردی نمی خورد. این کور پانزده ساله، این فرتوت شصت و پنج ساله، خسته شده بود از این قایم باشک بازی بی نتیجه با دو تا بچه پر جنب و جوش پر انرژی عسلی روشن. پیر شده بود. تسلیم شده بود. فرتوت شصت و پنج ساله تسلیم دیدن شد، و راستش اصلا فکرش را نمی کرد اگر بعد پانزده سال، آن قاب بد قواره را از صورتش بکند، نتواند جایی را ببیند.

 

 

*همین مطلب در کانال تلگرام بخاری

  • ...:: بخاری ::...

نظرات  (۸)

جالب!

به یاد ژوزه ساراماگو افتادم!
گرچه مسیرهاتان فرق داشت؛
مسیر او از کوری به رفتار بود، مسیر شما از رفتار به کوری.
پاسخ:
خوندم کوری رو. بینایی رو هم خوندید؟

درسته. مسیرها رو درست فرمودید.
ممنون از حضور خوب همیشگیتون.
از داستان کوتاه هات :)
+سلااام 
پاسخ:
به به! سرکار خانم ندا! هستی هنوز پیش ما؟!
خوش امدی عزیز!
اره از پاراگراف اوردم. قراره همه شو بیارم.

سر میزنم بهت حتما بانو!
با تشکر از آسد طه. به نوعی همه ی ما درگیر اون عینکیم. چه خوبه مینویسی
پاسخ:
ممنون میرزا که می خونید.

داستان کوتاهِ گیرایی بود
ممنون
پاسخ:
به به سرکار خانم! ممنونم عزیز
  • مصطفی فتاحی اردکانی
  • قشنگ
    پاسخ:
    ممنون
    تک تک جمله هاش یه وحشتی به جونم مینداخت...
    نمی دونم چرا!
    پاسخ:
    عجب..
    من عامدم
    خوش عامدم
    سلام:)
    پاسخ:
    به به احوال خانم میم! سلام علیکم! :) خوش امدید
    نگهبان کور؟! 
    پاسخ:
    اینم هست.

    ممنون
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی