بخاری

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق...

بخاری

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق...

دلیلش را نمی دانم امّا متاسفانه یا خوشبختانه خیییییلی وقتها دیده ام دلخوشی هایم با بقیه فرق دارد. چیزهایی که من از دیدن شان ذوق می کنم برای بقیه کمترین اهمیتی ندارد. یا وقتی از دلخوشی هایم باهاشان گفته ام، مثلن سرشان را برگردانده اند و انگار نشنیده باشند، یک طوری ادامه ی حرفشان را گرفته اند که حرف من سانسور شده باشد. یا تأسّف بار تر آنکه دلخوشی هایم را شنیده اند و مسخره کرده اند. یا حتی غمگینانه تر آن که دلخوشی ام را برده اند زیر سوال و گفته اند «واقعا این؟ خب که چی؟ خب چرا مثلن»
حالا بماند دوست داشتنی ها و دلخوشی های من. اما یکی از آن دلخوشی هایی که بعضی ها یک طوری سانسورش کرده اند، یا بعضی ها حتی مسخره اش کرده اند، و بعضی ها شماتتم کرده اند، همین کتاب هام اند. من همیشه بخاطر کتاب خواندن «بیجا»، «بی مورد»، «بدون مناسبت» و «حالا مگه مجبوری» ام به حماقت محکوم شده ام.
و بگذارید بگویم روزگاری توی زندگی این دخترکِ شبیهِ احمق ها بوده که بچه تر بوده و جایی بوده که کتابی پیشش نبوده الّا «هری پاتر و سنگ جادوگر» و از بی کتابی همان را دوبار خوانده و یک شب که خیلی دلش گرفته بوده برای کتاب خواندن، همان را بغل گرفته و خوابیده.
و بگذارید بگویم روزی توی زندگی این دخترک بوده که سر کلاس جامعه شناسی، بخاطر خواندن صفحه آخر یک کتاب، بی هوا وسط کلاس فریاد کشیده «خییییلی بااااحااااال بووووود!» و دبیر به علاوه بیست و نه دانش آموز میخ شده اند روی صورت اشک و ذوقی اش.
این عقلم سوال های شماتت بار زیادی توی زندگی ام پرسید. اما این «چرا کتاب؟» هیچ وقتِ هیچ وقت سوالش نبود. هیچ وقت. همین شد که مثلن روزی و روزگاری دخترک ـ که پانزده سال از شبش با هری پاترش گذشته بود و خیلی بزرگ تر شده بود ـ تک و تنها توی شهر دانشگاهش، یک کتابفروشی دید، و رفت داخل کتابفروشی و دید که هرچه کتاب می خواست آنجا بود. و به همین ترتیب با ذوق زدگی هر چه تمام تر هر دو تا کارت بانکی اش را خالی کرد و کتاب خرید، و پول توی جیبش را هم کتاب خرید. و پول نداشت حتّی آنقدری که تاکسی بگیرد برود خوابگاه. دخترک شبه احمق کمی فکر کرد امّا عمممرن توی کتش نرفت که کتابهایش را پس بدهد و پول هایش را پس بگیرد. دخترک شبه احمق زنگ زد به پدرش و گفت که پول همراهم ندارم و لطفا برایم پول بفرستید چون من توی خیابان مانده ام. و پدر دخترک شبه احمق هم گفت که امروز اعلام شده عابربانک ها تا ساعت بیست و چهار، کار نمی کنند برای تعویض یا تعمیر یا نمیدانم چه. بعد پدر دخترک شبه احمق مجبور شد سوار ماشین بشود برود شهر مجاور، پول واریز کند به حساب دخترک شبه احمقش که تا ساعت 5 عصر، با دو تا پاکت کتاب، گوشه خیابان ایستاده بود و به مردمی که می رفتند حرم نگاه می کرد و کتاب می خواند و کتاب می خواند. و دلش خوش بود. و از روی شبه احمقی اش اصلا برایش مهم نبود چیزی مثل اینکه چهار ساعت و نیم است ایستاده کنار خیابان. چون دلش خوش بود. یا مثلن الان اگر این همه کتاب را نمی خرید چه می شد. چون دلش خوش بود. یا مثلن بگوید کدام آدم احمق یا عاقلی این کار را می کند که تو کردی. چون دلش خوش بود. و دخترک یک طوری به صفحه کتاب نگاه می کرد که انگار یک اتفاق بد را ـ مثلن یک آتش سوزی مهیب را ـ مدیریت کرده و الان از طرز مدیریت شرایطش راضی است و هر چه بود تمام شده و چند ساعت دیگر می تواند کتاب بخواند. دخترک دو تا پاکت کتاب را توی سوز سرما، از شیب تند مسیر خوابگاهش یک دستی بالا برد. چرا؟ خب چون توی آن یکی دستش کتاب بود. دخترک شبه احمق همه کتاب ها را به خوابگاه برد و به همین ترتیب، سر کلاس «متون مطبوعاتی» طی شانزده جلسه کلاس، سی جلد کتاب خوانده بود و یک بار هم از شدت اشک ریختن بخاطر یک متن، از کلاس بیرون زده بود.
و روزگاری توی زندگی این دخترک شبیه احمق ها هست مثل همین الان، که پایان نامه اش رفته لای درز روزگار گیر کرده و بیرون نمی آید. بله مشخص است. ساعت چهار صبح است و دخترک شبیه احمق ها نمی تواند رمان لعنتی را ول کند بچسبد به پایان نامه ای که دمار از روزگارش درآورده. و البته گاهی طلبکار هم هست. چون این را نمی فهمد که چرا هیچ کس نمی فهمد که چرا تمام آن مدّتی که کتاب منبع پایان نامه اش را می خوانَد از ذوق کتاب خواندن، گوشه تمام صفحات کتاب امانتی را پر کرده از «واااااای خدا چقد قشنگ بود، عزییییزم!»

  • ...:: بخاری ::...

نظرات  (۳۰)

به امید روزی که این احمق ها زیاد شوند :)
+ چه خوب که با وجود تمام انرژی منفی ای که به سمت شما می آید دل سرد نمیشوید :)
پاسخ:
احتمالا دلسرد نشدن هم از حماقت است!!

ممنوناز حضورتون.
  • خانم الفــــ
  • من میگم چرا اینقدر دوستت دارم :) الان دلیلش رو فهمیدم..
     شبه احمق بودنم آرزوست :) اصلا تو گویی خودِ احمق :) 

    ان شاءالله توی کش و قوس زندگی همین نگاه برات باقی بمونه..به همین نابی..




    پاسخ:
    :))))))))))))))))))))
    سرکار خانم الف بزرگواااار :)))))))))))
    منم اینجوریم
    پاسخ:
    خوب عست. خوشحالم.
    «واااااای خدا چقد قشنگ بود، عزییییزم!»

    حالا چی هست این کتابه؟ یادم انداختید که دارم از احمق ها فاصله می گیرم...از امروز باید شروع کنم به احمق شدن
    پاسخ:
    اون وای خدا چقد قشنگ بود عزیزم که گوشه کتاب منبع پایان نامه بود: تفسیر انسان به انسان علامه جوادی آملی

    برید کتاب بخونید.
    عالیه...
    پاسخ:
    الحمدلله
    اون تیکه مدیریت بحران جالب بود;-)
    پاسخ:
    مخلص رفیق!
    خب حالا چرا «شبه« ؟
    ضمنا... در طول نوشتن این پست تصور تحسین های مخاطبانتان برای احمق بودنتان را کرده بودید... اما کور خوانده اید! من تحسینتان نمی‌کنم... من شماتتان می‌کنم تا بلکه کمی سر عقل بیایید! شما یک احمقید! یک احمق!
    کدام آدم کتابخوری پدرش را اینقدر اذیت می‌کند؟ کدام آدم کتابدوستی هنگام کتاب‌خواندن قلم در دست میگیرد تا هنگام ذوق گوشه کتاب امانتی را کثیف کند! والللللا!
    آدم هایی مثل شما )نیز من( آنقدر شاخ و برگ دارند که نگو... هر حرفه ای هر درسی هر موضوعی اما حیف... که از رشته خاص خودشان غافل می‌مانند و این شاخ و برگ پر هوا معلق می‌ماند.
    راستی... به جمع احمق‌ها ولکام
    پاسخ:
    خوب توضیحی بود. خوب.
  • وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
  • من یه طرف کامنت جناب رنجبر هم همونطرف

    برچسبهای متن هم ایضا  همونطرق


    :|
    پاسخ:
    برچسب ها جنبه تزیینی دارند!

     :))
    بکار بردن واژه‌‌ای متضاد برای رساندن منظوری دیگر.برای زیباتر رساندن!

    پاسخ:
    !
    :)
  • دانشجوی کلاس اول دبستان
  • سلام

    سبک نوشتنتون خیلی برام جالب بود اینقدر از کلمه "احمق" و "کتاب" زیاد استفاده کردید که بار معنایی هر دو از بین رفت و هر دو کلمه را در داستان هضم نمودید و این کار ساده ای نیست و فقط از "حرفه ای های احمقِ کتابخون" برمیاد!

    "باشد تا رستگار شویم"
    پاسخ:
    حرفه ای های احمق کتابخوان!!

    الحمدلله
    ممنون از حضورتون
    بخاری بانو
    برای دفعات بعدت میگم چوون ثابت شده حمقا هرکاری را فارغ از دسته بندی سلامت اش، ان بار دیگر هم ممکن است با همان کیفیت تکرار کنند و از آنجا که کمتر از یک ماه دیگر نمایشگاه کتاب برقرار میباشد...لازم دیدم این نکته را بگویم کنار مغزتان برایش آکولاد بازکنید!
    شما میتوانید به همان مغازه بازگردید و بگویید لطفا این کتابم امانت بماند ، پولش را بگیرید..و بگویید فردا می آیم میخرمش...الان برای کرایه لنگ شده ام...تجربه نشان داده حتی تخفیف هم بهت میدهند وقتی میفهمند کرایه ات را هم به باد کتاب داده ای...
    بعد دیگر ابوی نیاز نیست برود یک شهر دیگر تا پول بریزد برای شما...یا مثلا میتوانید تماس گبیرید ببینید کدام هم اتاقی تان دم دست تر است..یا پول بریزد برایتان یا خودش بیاید وضعتان را جمع کند از گوشه خیابان...بعد تر اینکه شما اگر آن چهارساعت را دلی دلی هم کمی از مسیر را پیاده میرفتی خب پول کمتری باری کرایه هم میدادی...یا اصلا میرفتی حرم مینشستی و خلاص نه کنار خیابان خب!
    یعنی بارها با بی پولی ناشی ازیارمهربان دارشدن، یا همه و یا نصف مسافت تا خانه را یارمهربان بر دوش و کول و مشت گز نموده ایم و چشممان هم کور به مقادیر متنابه...والا
    پاسخ:
    دیر گفتی عزیز دل :))))

    هم اتاقی ها همنظر با من نبودند. می گفتند برو کتاب پس بده. قسمت «فکر کردم» ب مرور همین نقشه ای ک شما کشیدی گذشت.بعد دیدم که عمممرن توی کتم نمی رود...
    مسیر قابل پیاده روی نبود.(قم بودی شما نه؟ یادم نیس. جلوی حرم را تصور کن تا میدان بنیاد. نظر؟!!)

    :)))))))))
    وافقم! خوب عست!
    اگه شما مثه احمقایی، من خود خود احمقام
    پاسخ:
    :))
     ی کمپین باید بزنم کمچین احمق ها!!
    یا شبه احمق ها مثلن!!
    منم احمقم خیلی :/
    یه بار بابام بهم گفت چرا کتاب میخری؟گفتم چون دوست دارم میخوام بخونم.گفت خب بعد خوندن چیکار میکنی؟(یعنی به غیر از خوندن دیگه به چه درد میخوره :|
    پاسخ:
    مرسی پدرتون :))))))))))))))))))))
    اصن سوال پرسیدن، عمقیی!!!

    ممنون بانو از حضورت :)
    منم خیابون ارم وقتی از کتابستان سوره میام بیرون یه همچین حسایی دارم ((:
    پاسخ:
    جدی؟!
    اخه من ی بارم اونجا اوضاعم چیزی شبیه یکم همین شد! فک کنم مشکل از کتابستان باشه!! ;)


    ممنون اومدی پیشم :)
    راستی، میگم میشه ی بار بیام ببینیم همو؟
    همیشه همینطور بوده تا یک پایان نامه ای .مقاله ای .پورپوزالی از آدم خواسته شده
    میلِ به کتابخوانی اش گل کرده
    آدم است
    حق می دهم
    احمق هم میتواند باشد
    خب آدم است
    نی فهمم احمق ها چقدر از زندگی شان راضی اند!
    پست خوبی بود .خووووووووووب
    پاسخ:
    :)
    ممنون از حضورتون
    خوب از من دیوانه تر نیستی :)


    پاسخ:
    بلا ب دور احلام جان :)))))))
    فرمود نادان یا کار رو به سرانجام نمی رسونه یا از حد می گذرونه (مضمون)!
    من به عنوان "یک کتابخوان" و یک "کتاب باز" (!) تصدیق می کنم که این روش شما "احمقانه" است. جای تعریف نداره. تعارف هم نمی کنم. مخصوصا وقتی "به زحمت برای دیگران و دروغ گفتن هم منتهی بشه"... 
    پاسخ:
    تعریفی در کار نیست!
    تعارف هم!
    زحمت رو شاید اما من دروغ نگفتم.
    ممنون از حضور ناشناس تون.
    خیلی خوب بود👌🏻
    کتاب بهترین دلگرمیه!
    کاش اون موقع که هی می گفتیم بهترین دوست کتابه خودمون معنیشو می فهمیدیم.... به نظرم یه کم دیر فهمیدیم.... حیف....
    پاسخ:
    سلامت باشید!
    البته معتقدم بهترین دوست انسان، کتاب نیست. انسانه.
    اما در این ک کتاب هم دوست انسانه شکی ندارم.
    ممنون از حضورتون!

    من بی ادبی نمی کنم
    پاسخ:
    ممنون از حضورتون.
  • فاطمه دریایی
  • چقد قشنگ :)
    دلخوشیِ دوست داشتنی ای داری
    من وقتِ رمان خوندن _دفاع مقدس یا عاشقانه یا...) اونقدر توی داستان غرق می شم که فشارِ روحیِ زیادی بهم وارد می شه! مدتیه برای حفظ سلامتی روحیم کتاب نخونده م!
    پاسخ:
    مرسی!
    تاباشه از این فشارای روحی..
    سلام بخاری جان
    لطفا کتاب حزب اللهی افراطی را هم معرفی کنید که ببینم ایا امسال بخریمش یانه

    نظرشمادرباره کتاب چیست؟
    پاسخ:
    سلام.
    کتاب الان دستم نیست خوابگاهم و کتاب خونه است.
    اما کتاب رو دیده بودم خوب بود ب نظرم.

    یه چند روزی تند تند اپ کردید و بعد...


    سربزنید
    پاسخ:
    میام دوباره :))
    سلام
    واقعا سر کلاس... :)
    کتاب واقعا خوبه...آفرین
    پاسخ:
    سلام!
    اره واقعن :))
    سلام

     منتظریم 

    http://heyateketab.blog.ir/post/282
  • سید محمد رضی زاده
  • سزای آنها که کتاب خوانی را تشبیه به حماقت می کنند فضایی همچون تلگرام و اینستاگرام است تا هر لحظه بر بلاهتشان افزوده شود.
    پاسخ:
    اگر حماقت است، ما روی این حماقت پافشاری می کنیم.
    با تمام قوا.
  • خانم الفــــ
  • :/ خب کی مینویسی پس بانو؟

    سلام :)
    پاسخ:
    سلام.
    چشم همین روزا.
    سر شلوغ من و این همه کار و وقت کم.
    انگار پست جدید گذشته بودید پس!!!
    پاسخ:
    هستیم این دور و بر.
    و تلگرام.
    :)))))

    جالب بود :)

    * دلم برای نوشته هات تنگ شده بخاری
    زود زودتر بنویس لطفا...
    پاسخ:
    سلام برف دونه!
    چشم. در صددم.
    تو نمیخوای بیای این طرفا؟؟؟
    سلام...
    خیلی جالب بود و پر انرژی..
    یادمه ی زمانی همه پولام  میرفت پای کتاب و همین حرفای دور و بری های شما..
    الان دیگه هیچ وقتی ندارم...
    مدتهاست ب شدت چشام درد میگیره..بعد از کمی مطالعه..
    البته که ضعیف هم نیستن..خوشبختانه..حساااااااااااااااس شدن..
    ناراحتم ازینکه مدتهاست احمق نیستم..
    من عاشق اینجور حماقتام....
    ادامه بده.....
    پاسخ:
    سلام.
    ان شالله بهتر بشید.
    قرآن رو برنامه بگذارید، برای چشم هاتون.
    خوشبحالت! 
    آدم یاد آنه شرلی میفته!!!!!!!!! اینجور متفاوت بودنا خیلللللی قشنگه. 
    پاسخ:
    راستش از آن سرل همیشه بدم می اومد. ب نظرم خیلی جوگر بود.
    شباهتی هم بین خودم و ان شرلی احساس نمیکردم هیچ وقت واقعا.
    متفاوت بودن؟ همون احمق بودن خودم؟! :)
    ممنون از حضورتون.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی